قرار بر این نبوده که این بخش "از دیروزیها"اینقدرمتوالی و تکراری باشه ولی فعلاٌ اینطوری شده و منم حوصله نوشتن ندارم تا آخر هفته هم وضع به همینمنوال میمونه تا با یه مطلب جدید و باحال کار رو ادامه بدم.فعلاٌ

از دیروزیها

نام به كندي تنگ / امضا گشاد / گريه ميكند بر پايم / دستي دنبالم دويد / پخش شد/ دستها دنبالم دويد/ از پاهايم ميرفتم/ تا اينجا.

راوي هن هن ميكردو چهره بريده زني را در آغوش داشت كه دستهايي دنبالش مي دوند و عوض همه آن دويدن ها هن هن ميكند.خيره به گلهاي كاشي نگاه ميكند و ياد جملاتي از قبل ميافتد: هنگامي هن هن ميكرده و ميريخته روي صفحه ، باز هم آنها لبخند ميزنند و به خودكار كنارشان علامت ميدهند.

من پدر ندارم / امضا نميخواهم / از آنجا تا اينجا فقط به اندازه يك دست فاصله بود / فاصله ميگيريم / فاصله ميگيريم / از پاهايم ميدوم

بعد چشمي سياه دنبال سرمه ، از خيال خال روي تو در آنسوي پنجره از شيشه،     و اشك

متن صورتش تر شده بود، انتظار نابجايي از من داشت از او فاصله داشتم و چيزي كم.

ميخواستم دنيا در او خلاصه شود، نشد ، هيچ كاري نشد ندارد ولي اين بار داشت.

روزگار چشمهاي راوي هم حسابي خراب ميشد ، نه ، خراب بستگان دوستش بودند كه از كارهاي بد نمي هراسيدند البته او هم كارهاي خيلي بد يا بدبد ميكرد تا دلش با چشم هاش بگذريم تا به متن برسيم.

البته من همان قيف بود ، باز هم البته اين قيف همان نبود ، تا در قبل آمده باشد،اين قيف متشكل از لوله اي به نام نام و دهانه اي به نام امضا بود و نام به امضا وصل بود، در ميان نام و امضا چيزي نبود و هر چيزي در آن فرو ميرفت، هميشه دستي در نام بود كه دنبال امضا مي گشت.

  كمي دورتر از همين هن هن ها ديگري اتفاق مي افتاد، در خارج از نام و امضا، هر دو از آن او بود. آن او يعني آن راوي ، آن مولف ، بلكه خود مولف.متوجه اين تغيير لحن شدين، نظرتون چيه؟

مخاطب كسي بود در خانه اي ، خراب علاقه اش بودم چرا كه چراهايي در او بود كه كلافه ام ميكرد تا سرنوشت را به راوي بسپرم و خود فاصله بگيرم . فاصله مي گيريم / فاصله مي گيريم.

حالا پس از خالي شدن از بخار به خودت مي آييم ، مي فهميم چه كار بدي كردي ، مارا هم به كارهاي بد واداشتي و گاهي وقتها هم كه از تجانس صوتي كلمات استفاده مي كردي و فضا را عوض مي كردي يا "فاصله مي گيريم / فاصله مي گيريم " مي نوشتي هم كاربدي مي كردي و ما را مسخره مي كردي و انگار نه انگار مي گويند مسخره كردن كار خيلي بدي است .

سرگرداني من از روايت است ، او حرفي ندارد، اما از آنجا كه براي اثبات خودش سعي دارد حرف و گفت صوت را بر هم بزند راوي را واداشت تا در غياب حرف هن هن كند و دستمزد را بر صفحه بريزد تا متن آينه اي شود براي تن. ولي مخاطب هر چه تلاش مي كند خود را پيدا نمي كند و عكس تمام قدي از مولف شده است كه سر نداردو چهره بريده زني در بيرون آن در دستهاي ديگري بود كه سرنوشت آن در پيرامون من رقم خورد.

پيرامون آن اندكي از آن فاصله داشت. در همين از ها ، او به تماشا ايستاده بود.شيفته و حبران چهره ي زن از من غافل شد و من هم خوشحال از اين پيروزي.

پيروزي من هم دولت مستعجل بود :چرا چهره ي  زن از آن دور افتاده،چرا چهره ي زن در دستهاي ديگري است و ....

در مركز من اندكي حس قرار دارد،بايد به كار آيد،چهره ي زن از آن دور افتاده ، هرچه سنگ پرت مي كند موجهاي حاصل  از آن به چهره ي زن نمي رسد.شما از بي احساسي چهره زن سر خورده بوديددنبال من ميگشتيد. پس از آنجا غياب من آغاز گشتو خود را در پس چهره ي  زن بلكه در پس آينه و تمام آنها و آن هايي كه پيرامون آنها بودپنهان كردم.لبخندي با اين لحن به لب بستم. لبخند زن را هم درز گرفتم ، متانت متن را بهم ميزد. اين جوري.

متانت من آن نبود تا اينجوري با تجانس صوتي كلمات ارگانيك شود.با سنگ انداختن هم كاري درست نمي شود.

با توجه به شواهد موجود لبخند زن بايد نقش كفگير را داشته باشد چرا كه متن را مثل حليم حاج عباسبه هم مي زند.

ناخني كه از اين عكس بيرون بپرد بايد گنجشك شرم زده باشد/ شايد زير اين جيك جيك هاي ريخته/ حليمي روي آتش باشد.

و كمي بعد از آن انگشتر / روي قابي كه لاي موهاش نمي درزد، پر از اب / سر مي رود

گنجشكي كه از اين حلیم بيرون بپرد / اصلا بايد كلاغ باشد / سياهپوش    عزادار

***

حالا شما حتما مشكلي دارين ، مي تونين با همين كفگير حليم رو بهم بزنين . ضرري نداره سنگ مفت- گنجشك مفت.

 

 

 

فروردين81  

 

 

 

 

از دیروزیها

 

 

سربه هوا     تا پاهايم        پهلو به پهلويم         گم كرده اي دارد

خودش از من كم        حفره اي ميشود در من     آن بالا     سر به هوايش   دارم پركنم گفت ازآنجا     سر خورد بالا        كنار هوا      يك حرف كمتر

سر به هوا هستم            تا

الحق من ربك فلا تكونن من الممترين

من يكي      او يكي

گفتم بر خيالت          راه نظر

اين جاده يك طرفه بود، فرمان كندم برسم نقشه نداشتم ، اصلاٌ نبود      هي ميرسيدم

رسيدن            اميد رسيدن بود مبتذل ميخواند           زير و رو بشه دنيا  من دوستت چكاوك دنبال نسيمي از بهار          آواز خوبي      به نظر كنه نبود بهتر نبود              ديگر نيستم.

واي پسرم          امروز آخرين و  او آخرين من          آخرين بار     نه       بود

قتلگاه بود         هوايش پس بود       اسماعيل نبود عاشق من بودم و سرسپرده

خاري كه سر راهمان سبز ميشد          خودت          ديگر نيستم

صنما اين اسماعيل قابل شما              اين ندارد ، دارد دارد                 دادن دارد

حالا كه خودش دلش ميخواهد ، حتماٌ ميخواهد، اين ميخواهد نميخواند

خواستن ، اولين پله در راه و نه آخرين پله در چاه مي افتم تا دست بيندازد و پشت پا بزند هر آنكه اولين كلمه را نويساند و نويسانيد و بود يكي            يكي نبود

I Don’t  want it  want it  want it want  it

No            

قرباني اش كن    در همين بهار عمر         دلش با من راه مي آيد ببرد سرش اين تشت لانه كند هي آواز سر دهد         داد و بيداد         نه    بيداد           و        

چه آرزوهايي در سر داشت غمي كه همين يك آرزو داشتم و ندارم بنويسد

خوب بنويسد         داريم ، آبي يا قرمز؟                   الان فقط سرخ

مثل اين لبها گفتند         سرخ گفتند بارها كيش من

من مات اين قوچ          حالا اين قوچ نميشود                         بع بع بع نه

اين چشمها ، نگاه كن ندارم گناه          حلقه ام كردند راست بايستم تا شوم            ديگر نيستم

آن ابروها پر رنگ تر از آن لبها                   آن نشد ، اين ميشود             اسماعيل ميشود

اسماعيل من         اين آب براي تو

صداقت قيفي ست با پاي بلند هرچه آب ميآورم          نم پس نميدهم

من چرخ آسياب    چرخ آسياب    چرخ آسيابي نبودم آب از سرم بگذرد،چشمهايم را توي خودم سفيد كردم و

نمناكي من از آنجا بود كه نوشت      هق هق        صورتم خيس شد ، باز هم هق هق

حق من دارم         به من و از من به بعدها ، ميفروشند اقساط

بدون ضامن هيچ اعتباري ندارد              به باجه نرسيده برگشت ميخورد بدون شرح

شرحه شرحه بر گردن بكشد خنجر         كش داده تا اينجا چرا

روي زمين زير كشت رفت              اين آرايشگاه        تمام سرش

سر به هوا هستم        آب از سرم نگذشته           علف بياوريد.

 

پاییز ۸۰