درباره من ، تضادي كه من با آن روبرو هستم او با آن روبرو نيست و در كنار او است.

(بدترين جوابي كه ميشد داد با اين لحن شروع ميشه – چقدر ضايع)

از وقتي كه ميشناسمش

البته تا همين دو سال پيش ميشناختمش و اكنون نميشناسم.

ولي فكر ميكنم اونو ميشناسم  چون قبلاً ميشناختم.

بهرحال    ولي جاي بهرحال نبود – اين قضيه واقعاً مهم است......

درباره ي كسي كه نميشناسم چطور ميتوانم بنويسم. ولي مينويسم چون هستم. من هستم پس مينويسم. و اين تضادي است كه اون با آن روبروست و من پشت سر گذاشته ام ولي حالا مينويسم چون در نوشتن ما بودن ما اتفاق ميافتد و چندسالي كه ننوشته ام نبودم. من فقط چند سال ننوشتم

من امسال ننوشتم

و من امسال ننوشتم

و و من امسال ننوشتم

در همين ننوشتم ها بودم . در ننوشتن بودن يعني نبودن و اين "يعني" يعني اينكه هيچ همه چيز است.بقول پدر ابوي دوستم زمان درختي است كه با ننوشتن آبياري ميشود.

هنوز درست درباره اش ننوشته ام كه بتوانم درست فكر كنم.

اتفاق آنجا ميافتد كه او ديرتر از خيابان به نقطه ميرسدو من ديرتر.من معتقدم ديرتر رسيدن بدتر از هرگز نرسيدن است. و نرسيدن بهتر از ديرتر رسيدن است. و هميشه يك چيزي هست كه اصلاً منتظر ما نميماند.

اصلاً نميدانم كه در سه جمله پياپي قبلي چرا هنوز و هميشه و هرگز پشت هم رديف شده اند و اين سه جمله چه ربطي به هم دارند ولي حدس ميزنم اين سه جمله با همين سه كلمه به هم ربط دارند . و خود اين سه كلمه چه تفاوتي با هم دارند. ديروز هيچ فرقي نداشتند ولي امروز دارند و اين هنوز از ديروز سه سال ميگذرد.

در دستور زبان فارسي هنوز به عنوان قيد زمان اطلاق ميشود. ولي مكان تابعي از زمان است ولي فكرميكنم دقيقاً زمان است.و چون در هنوز قرار دارم و از ديروز به امروز نرسيدم از نظر زماني در مكان ديروز قرار دارم ويا از نظر مكاني در ديروز ايستاده ام. ولي ايستادن من دارد ميدود. و هنوز با من ميدود. هنوز با من ميدود. او را ميگويم  با من ميدود. آنجا .........   

                                                  مرداد هشتاد و پنج  

انگيزه گذاشتن اين پست جديد را مديون بازيافت دوست از دست داده اي هستم (پس از سالها). وفكر ميكنم بايد پيشكش به خودش 

**********************************.

درباره اون من فكر ميكنم تضادي كه او با آن روبروست با من روبرو نيست و در كنارمن است و كنار من يعني اينكه از من تن ميزند و بر من تن ميسايد، يعني اينكه موجهايش به من برخورد ميكند و او دريا نيست و فقط اوست كه دريا نيست نه يعني اينكه من خشكي نيستم ولي فقط او دريا نيست و فقط اوست كه دريا نيست.  ما همگي كمي از هم خشكي تريم و خشكي ما ما را تر ميكند و همگي ما كمي از جملگي ما فاصله دارد. تن زدن از كنار يعني دوري از حقايق و يعني اينجاست كه معني پيدا ميكند. تن زدن به كنار يعني نزديكي به حقايق و حروف اضافه همين جوري هستند . حرفهاي اضافه شبيه حرفهاي همسايه هستند كه با حذف شباهت به يكي شدن اين دو ميرسيم . كه وما هرچه جلوتر ميرويم در انبوه اين مفاهيم و آن كناره محاصره ميشويم. و فقط همديگر را در همين مفاهيم پيدا ميكنيم و در اين صورت است كه مفهوم تريم. و مفاهيم را با حرفهاي اضافه تعريف ميكنيم. وفقط با حرفهاي اضافه تعريف ميكنيم. تعريف ميكنيم. اينقدر تعريف ميكنيم تا گندش را دربياوريم.

من فقط ميخواستم حرفهاي اضافه اي را درباره ي حرف اضافه بزنم  و اون

رو بهانه كردم. ولي اون اصلاً با من فرق دارد و حس ميكنم خيلي نزديك به منه ، گاهي وقتها كه كتك ميخوره دردش را حس ميكنم انگار همين ديروز بود كه داشت حرفهاي اضافه اي ميزد كه يكي زد پس گردنش ، ولي من درد كشيدم.  

                                            مرداد هشتاد و پنج