از دیروزیها
نام به كندي تنگ / امضا گشاد / گريه ميكند بر پايم / دستي دنبالم دويد / پخش شد/ دستها دنبالم دويد/ از پاهايم ميرفتم/ تا اينجا.
راوي هن هن ميكردو چهره بريده زني را در آغوش داشت كه دستهايي دنبالش مي دوند و عوض همه آن دويدن ها هن هن ميكند.خيره به گلهاي كاشي نگاه ميكند و ياد جملاتي از قبل ميافتد: هنگامي هن هن ميكرده و ميريخته روي صفحه ، باز هم آنها لبخند ميزنند و به خودكار كنارشان علامت ميدهند.
من پدر ندارم / امضا نميخواهم / از آنجا تا اينجا فقط به اندازه يك دست فاصله بود / فاصله ميگيريم / فاصله ميگيريم / از پاهايم ميدوم
بعد چشمي سياه دنبال سرمه ، از خيال خال روي تو در آنسوي پنجره از شيشه، و اشك
متن صورتش تر شده بود، انتظار نابجايي از من داشت از او فاصله داشتم و چيزي كم.
ميخواستم دنيا در او خلاصه شود، نشد ، هيچ كاري نشد ندارد ولي اين بار داشت.
روزگار چشمهاي راوي هم حسابي خراب ميشد ، نه ، خراب بستگان دوستش بودند كه از كارهاي بد نمي هراسيدند البته او هم كارهاي خيلي بد يا بدبد ميكرد تا دلش با چشم هاش بگذريم تا به متن برسيم.
البته من همان قيف بود ، باز هم البته اين قيف همان نبود ، تا در قبل آمده باشد،اين قيف متشكل از لوله اي به نام نام و دهانه اي به نام امضا بود و نام به امضا وصل بود، در ميان نام و امضا چيزي نبود و هر چيزي در آن فرو ميرفت، هميشه دستي در نام بود كه دنبال امضا مي گشت.
كمي دورتر از همين هن هن ها ديگري اتفاق مي افتاد، در خارج از نام و امضا، هر دو از آن او بود. آن او يعني آن راوي ، آن مولف ، بلكه خود مولف.متوجه اين تغيير لحن شدين، نظرتون چيه؟
مخاطب كسي بود در خانه اي ، خراب علاقه اش بودم چرا كه چراهايي در او بود كه كلافه ام ميكرد تا سرنوشت را به راوي بسپرم و خود فاصله بگيرم . فاصله مي گيريم / فاصله مي گيريم.
حالا پس از خالي شدن از بخار به خودت مي آييم ، مي فهميم چه كار بدي كردي ، مارا هم به كارهاي بد واداشتي و گاهي وقتها هم كه از تجانس صوتي كلمات استفاده مي كردي و فضا را عوض مي كردي يا "فاصله مي گيريم / فاصله مي گيريم " مي نوشتي هم كاربدي مي كردي و ما را مسخره مي كردي و انگار نه انگار مي گويند مسخره كردن كار خيلي بدي است .
سرگرداني من از روايت است ، او حرفي ندارد، اما از آنجا كه براي اثبات خودش سعي دارد حرف و گفت صوت را بر هم بزند راوي را واداشت تا در غياب حرف هن هن كند و دستمزد را بر صفحه بريزد تا متن آينه اي شود براي تن. ولي مخاطب هر چه تلاش مي كند خود را پيدا نمي كند و عكس تمام قدي از مولف شده است كه سر نداردو چهره بريده زني در بيرون آن در دستهاي ديگري بود كه سرنوشت آن در پيرامون من رقم خورد.
پيرامون آن اندكي از آن فاصله داشت. در همين از ها ، او به تماشا ايستاده بود.شيفته و حبران چهره ي زن از من غافل شد و من هم خوشحال از اين پيروزي.
پيروزي من هم دولت مستعجل بود :چرا چهره ي زن از آن دور افتاده،چرا چهره ي زن در دستهاي ديگري است و ....
در مركز من اندكي حس قرار دارد،بايد به كار آيد،چهره ي زن از آن دور افتاده ، هرچه سنگ پرت مي كند موجهاي حاصل از آن به چهره ي زن نمي رسد.شما از بي احساسي چهره زن سر خورده بوديددنبال من ميگشتيد. پس از آنجا غياب من آغاز گشتو خود را در پس چهره ي زن بلكه در پس آينه و تمام آنها و آن هايي كه پيرامون آنها بودپنهان كردم.لبخندي با اين لحن به لب بستم. لبخند زن را هم درز گرفتم ، متانت متن را بهم ميزد. اين جوري.
متانت من آن نبود تا اينجوري با تجانس صوتي كلمات ارگانيك شود.با سنگ انداختن هم كاري درست نمي شود.
با توجه به شواهد موجود لبخند زن بايد نقش كفگير را داشته باشد چرا كه متن را مثل حليم حاج عباسبه هم مي زند.
ناخني كه از اين عكس بيرون بپرد بايد گنجشك شرم زده باشد/ شايد زير اين جيك جيك هاي ريخته/ حليمي روي آتش باشد.
و كمي بعد از آن انگشتر / روي قابي كه لاي موهاش نمي درزد، پر از اب / سر مي رود
گنجشكي كه از اين حلیم بيرون بپرد / اصلا بايد كلاغ باشد / سياهپوش عزادار
***
حالا شما حتما مشكلي دارين ، مي تونين با همين كفگير حليم رو بهم بزنين . ضرري نداره سنگ مفت- گنجشك مفت.
فروردين81