انگيزه گذاشتن اين پست جديد را مديون بازيافت دوست از دست داده اي هستم (پس از سالها). وفكر ميكنم بايد پيشكش به خودش 

**********************************.

درباره اون من فكر ميكنم تضادي كه او با آن روبروست با من روبرو نيست و در كنارمن است و كنار من يعني اينكه از من تن ميزند و بر من تن ميسايد، يعني اينكه موجهايش به من برخورد ميكند و او دريا نيست و فقط اوست كه دريا نيست نه يعني اينكه من خشكي نيستم ولي فقط او دريا نيست و فقط اوست كه دريا نيست.  ما همگي كمي از هم خشكي تريم و خشكي ما ما را تر ميكند و همگي ما كمي از جملگي ما فاصله دارد. تن زدن از كنار يعني دوري از حقايق و يعني اينجاست كه معني پيدا ميكند. تن زدن به كنار يعني نزديكي به حقايق و حروف اضافه همين جوري هستند . حرفهاي اضافه شبيه حرفهاي همسايه هستند كه با حذف شباهت به يكي شدن اين دو ميرسيم . كه وما هرچه جلوتر ميرويم در انبوه اين مفاهيم و آن كناره محاصره ميشويم. و فقط همديگر را در همين مفاهيم پيدا ميكنيم و در اين صورت است كه مفهوم تريم. و مفاهيم را با حرفهاي اضافه تعريف ميكنيم. وفقط با حرفهاي اضافه تعريف ميكنيم. تعريف ميكنيم. اينقدر تعريف ميكنيم تا گندش را دربياوريم.

من فقط ميخواستم حرفهاي اضافه اي را درباره ي حرف اضافه بزنم  و اون

رو بهانه كردم. ولي اون اصلاً با من فرق دارد و حس ميكنم خيلي نزديك به منه ، گاهي وقتها كه كتك ميخوره دردش را حس ميكنم انگار همين ديروز بود كه داشت حرفهاي اضافه اي ميزد كه يكي زد پس گردنش ، ولي من درد كشيدم.  

                                            مرداد هشتاد و پنج