نمي دونم چرا وقتي حس مي كنم بايد سخنراني كنم بايد تنها بشم. راستي هيچ كاري مثل سخنراني توي يه اتاق خالي آدمو خجل نمي كنه، چرا آدما توي جمع اينقدر وقيح مي شن؟ توي اتاق خالي ( اگه بشه تاريك) چه چيزي هست كه آدمو خجل مي كنه ؟ مگه نمي شه توي جمع آدم احساس تنهايي بكنه؟ چي حس ميشه... يه چيزي هست كه نمي ذاره، يعني همه با جمع مي شن تنهايي يادشون ميره؟ ها؟ ها؟ ها؟

يعني بين وقاحت و تعداد آدماي دور و بر آدم يه رابطه وجود داره؟ ايا هر رابطه مي تونه ما رو به كاري وادار كنه؟ يعني برد هر رابطه تا كجا مي تونه باشه؟يعني يه رابطه چه مستقيم ، چه معكوس ما رو به بالا وادار به سقوط مي كنه يا ما رو به پايين پرتاب مي كنه...ها؟

من چقدر سوال دارم و نمي پرسم انگار اين سوال ها خودش يه جور سخنرانيه....

يعني سوال هاي منو سوال هاي من شكل مي دن؟ من اگه سوال نداشتم اين قدر فك نمي زدم؟

هر كسي سوالي داره سخنراني مي كنه، پس جواب سوال هاي من كجا پيدا مي شه ، ها؟ انگار ما سخنراني مي كنیم تا براي جواب هامون سوال بسازيم. يعني سوال هاي من ميتونه جواب سوال هاي تو باشه. نه؟ اگه باشه يعني من ميدونم تو چي مي پرسي؟

كلمات چيكار كه نمي كنن...... خوش به حال اهورا كه مريضه و الان داره كابوس هاي منو با يوالاتش قسمت مي كنه.....

يادم اومد ... سلمان رشدي يه رماني داره به اسم "شرم"     یادش به خیر