هزار نفرین
ابراهيم و اسماعيل ، هر دو در يك تن بودند ، با من ، پس گفتم، ابراهيم ، اسماعيلت را قربان كن ، كه وقت ، وقت قربان كردن است.قرباني كردم در اين قربانگاه، و جوهر اين دفتر، خون اسماعيل است ، پسري كه نداريم، دريغ كه گوسفندي از غيب نرسيد براي ذبح ، قلم ني ، از نيستان مي رسيد ني در كفم روان ، ني خود ، نفير داشت، نفس از من بود ، نه نغمه، من مي دميدم چون دم زدم دم به دم.
+ نوشته شده در سیزدهم دی ۱۳۸۶ ساعت 16 توسط مهدی کامیار
|