سلام بادبادك جان

 از امشب با توام و زوزه. ميدونم كه بايد زوزه بكشم به شكل آلن گينزبرگ / ميدونم كه از من ديوونه تري / و خدا ميدونه كه اگه جبر جغرافيا نبود.....

صبر كن .... اول بايد اجازه بگيرم : (بابا اجازه هست از امشب با بادبادكم يه خرده خلوت داشته باشم؟ خواهش ميكنم...... متشكرم)

ديشب با تو كوچه هاي خيلي خلوت رو دوره ميكرديم. بايد يادت باشه همونجا كه پرشيا پي اون دختره ميگشت. ما تنها بوديم، پرشيا تنها بود، دختره تنها تر

نه دختره تنها بود ، پرشيا تنها بود و ما تنها تر ( اوليش خيلي فمينيستي بود؟ ها؟) بايد بهت ميگفتم كه فاصله زياد شده بين من و من چيزي از پيش فرض و پس فرض حاليم نيست . ما دنبال بهانه ميگرديم كه پيش فرضهامون رو توي اون به پس فرض بفروشيم بعدش هم قمپز در كنيم. براي كي واسه چي؟

همين الان اس ام اس دادي: "كوچ ميكنم از كوچه هاي تنگ كه توان كشيدن دو عابر را هم نداشت. گذشتم از ناگذر از كوچه تنگ كه حلم كرددر خيال كوچه اي كه توانكشيدن دو عابر را نداشت. پس كوچ ميكنم از من از هركه جزمن توان كشيدن نداشت و تنها تصويري از او كه هيچ وقت عكسي نداشت. كوچه اي تنگ كه حلم ميكند در چمدان پاره دستم كه فقط توان حل يك عابر داشت"

دختره از شتاب پرشيا به سرعت 300 پناه برد و گفت انگار خشارشاه بود توي پرشيا. ( ولش – توي يازدهمين رمانم كه الان دارم مينويسم گره قضيه رو باز ميكنم.) يه چيزي هست كه به جونم افتاده، ايا در زندگي واقعاً زخمهايي هست بادبادك جان خيلي بالا رفتي ، انگار تو هم ميخواي روي خورشيد خط بكشي؟ ها؟ تو خط بكش منم زوزه ميكشم. كاش اونجا توي هتل پاسارگاد با تو بودم ، همونجا كه تو ديوونگي رو ميتركوني همين اس ام اس تو زوزه بود ، عين سگ

حالا كجا بودي كه داشتم توي غروب كوچه سگ زوزه ميزدم. نداي درونم بود/ يه چيزي از وسط گردن چهار انگشت به سمت بيرون و جلو اي چقدر راحت بود و حالا سخته/ يادته ميگفتم براي گفتن من شعر هم به گل مانده حالا ميگم براي گفتن ،من هم به گل مانده

 حالا پرشيا باشه يا نباشه/ سيگار باشه يا نباشه /پرشيا باشه يا نباشه/

 ميدونم كه بايد نخ بدم،ميري بالا، اصلاً نخ نميخواي بادبادك جان توي اين شب سگ زوزه زده درياكنار چتر رو ميذارم كنار دارم دق دلي تمام اهنگاي سگ متال رو توي اين متن بي پدر خالي ميكنم ، حالا اهورا خان منو تو رو به يه Equinox مهمون بكنه يا نكنه ... توكه سر توي تمام Equinox هاي دنيا داري ، تو كه معلقي چرا نمي گي. صفر و يك تو رو كه كسي ازت نميگيره... حالا من لنگ يه پست چرت واسه اين ول بلاگم باشم واسه خاطر اينكه دق دلي .... كه آره بعدش قمپز در كنم كه اره منم.... نه بادبادك جان دنيا کوچكتر از همين پسته واسه كسي كه سه طلاقش كرده.

 شايد بهتر باشه لعنت كنم تمام اون لحظه هايي رو كه تو خيابون يه حجم خالي قد يه آدم خيلي معمولي از عطر ورساچي از كنارم ميگذشت و من همه وجودم عين بادبادك جانم معلق ميشد. " لعنت بهش ، نميتوني ببيني عاشقتم" ديگه يه لعنت و دو لعنت معما نيست كه دو ساعت براش فلسفه ببافم از جهل مركب تا.... چه ميدونم پيش فرض و پس فرض پشت هم رديف كنم كه آره منم..... آخرش هم به گه خوردن بيفتي كه خلوتت با يكي ديگه سه نفره شده، شده كه شده بايد زودتر از اينا ميشد...

 حالا تو اونجا توي هتل پاسارگاد هي ارد ميدي / من توي اين خراب شده دارم سرود ملي ليلي و مجنون رو مينويسم كه:

 عشق همان اروتيسم است.

عشق همان اروتيسم است.

 عشق فقط اروتيسم است.

فقط اروتيسم است.

اروتيسم .....

 فرداي اون روز هر كي سي خودش بره آدم پيدا كنه كرور كرور.... بعدش هم واسه دو كلوم حرف بخواي اجازه بگيري كه يكي از اون كرور ادم حقشون ضايع نشه. زمونه اما با ما خيلي راه مياد، اين پيش فرض ما. خيلي هم پيشرفته ايم پيش مثلاً رفته ايم. ( راستي امروز كه داشتم با خودم چت ميكردم فهميدم اون جلوي من كم مياره ، جوابمو با تاخير ميداد فهميدم پيشرفته ام سرموانداختم پايين كلي از خودش (خودم) خجالت كشيدم. حالا خلق الله چطور خود ارضايي ميكنن؟ يعني خودشونو نمي بينن يا از خودشون پيش رفته ترن؟) بادبادك جان من چقدر تو رو شناختم؟ وقتي بالاي سرمي اگه نخ تو ول كنم چي ميشي.....

 آره دارم سگ زوزه ميزنم

 تو جك كرواك مني

 ومن «در راه» مردم

 خلايق را براي« نهار عريان» دعوت كنيد.

الان دعوت نامه واسه يه دس شطرنج توي آخر دنيا برام رسيده يه چيزي بين من و من يا من و دشمن. اونجا ميبينمت. ميدونم كه بدقولم ولي آدم سر موقع برسه هم حال نميده تمام لذت قرار توي اينه كه زودتر برسي و منتظر بموني ، و من هميشه دير ميرسم. حالا هركي زودتر رسيد منتظر اون يكي بمونه.