نفرین شمس
این غزل مولوی رو اولین بار سال 78-79 بود توی سخنرانی یدالله رویایی (سهم عرفان گول و گودال) که مرحوم مجله بوطیقا منتشر کرده بود خوندم. این روز ها ورد زبونمه
نمیدونم خودمو توی اون پیدا میکنم یا دیگران
بگذریم تا به خود غزل برسیم:
نگفتمت مَرو آنجا که مبتلات کنند؟!
نمیدونم خودمو توی اون پیدا میکنم یا دیگران
بگذریم تا به خود غزل برسیم:
نگفتمت مَرو آنجا که مبتلات کنند؟!
که سختْ دست درازند، بسته پات کنند؟!
نگفتمت که بدان سوی دام در دامست؟!
چو درفتادی در دام، کی رهات کنند؟!
نگفتمت به خرابات طرفه مستانند؟!
که عقل را هدف تير ترّهات کنند؟!
چو تو سليم دلی را چو لقمه بُربايند
به هر پياده شهی را به طرح مات کنند
بسی مثالِ خميرت، دراز و گرد کنند
کَهَت کنند و دو صدبار کهربات کنند
تو مرد دل تنکی پيش آن جگرخواران
اگر رَوی، چو جگربند شوربات کنند
تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خويش
که کوه قاف شوی، زود در هوات کنند
هزار مرغ عجب از گِل تو برسازند
چو زاب و گِل گذری، تا دگر چهات کنند!
برون کشندت ازين تن، چنانکه پنبه ز پوست
مثال شخصِ خياليت، بی جهات کنند
چو در کشاکش احکام راضيت يابند
ز رنجها برهانند و مرتضات کنند
خموش باش که اين کودنان پستْ سخن
+ نوشته شده در دوازدهم آذر ۱۳۸۶ ساعت 16 توسط مهدی کامیار
|