من به عنوان نفرین
سلام
و من دوباره به تو باز آمدم . بعد از نمي دونم چند سال و ماه و روز و خرده اي
شايد كه لازم نبود ، اين همه زمان رو همونجا توي همون خراب شده كه هر روز روي سرت خراب ميكردي مي شد. بايد مي تونستي ، بايد آوارو كنار كنار ميزدي ولي نزدي و الان هم پشيمون نيستي كه بهر حال " اين يه چيز ديگه ست"....
مهم نيست كي- چرا – چگونه- كجا
مهم عبوره – عبور از يك مرحله
رسيدن به يك حالت
رسيدن ؟ خيلي مسخره ست
تو به چي رسيدي؟ هيچ چيز.
فقط اون مرحله به سمت تو اومده و از تو عبور كرده ، فقط يك حالت داره ازت عبور ميكنه - سعي كن.....
آره اصل داستان همينه: دوشنبه سوار هواپيما شديم، الان هم توي هتل نشستم ، دارم چرت و پرت مي نويسم. بعد از اون همه SMS ، حالا خودكار بيشتر بكارم مياد( مثل نفرين)
Show me that you love me and we belong together
ما از اولش هم we belong بوديم و من نمي دونستم و شايد كه حتماً مي دونستم
تو (مهدي) – تو خوب مي دوني كه من هركاري كه كردم مي دونستم يكي بالاي سرم ايستاده ، حالا يه موقع به عنوان يك نيروي قهار و يه موقع معشوقي دلارام.....
Elbow deep inside the borderline
بايد از كجا شروع كني؟
مگه شروع داره؟
مگه ميشه شروع كرد.
با چه جراتي ميخواي بنويسي؟
مي خواستم اين دفترو ببرم مسجد النبي اونجا بنويسم . جرات نكردم. بايد دستهام اونجا مي لرزيد.
اره به مسجد النبي بياي ، ميگي اينجا آخر دنياست. من هم همين جوري فكر كردم . ولي از دربقيع مسجد رفتم بيرون و از در قبرستون رفتم داخل ، تازه فهميدم اينجا آخر دنياست.
توي بقيع هيچ چيزي نيست كه بشه نوشت ، نه زيبايي داره ، نه زشتي، نه رنگ داره نه بيرنگي ، همه اش يه جوره كه اين جورش آدمو خفه مي كنه ، فقط دنبال يه جا، يه گوشه ، يه چاله شبيه قبر ميگردي تا دور از چشم دودوزن آدما بغضتو بتركوني تا خفه نشي.
ولي ولي ولي
تازه مي فهمي كه هيچ كس بهت نيگا نميكنه.....
بغضتو وسط جمع مي تركوني....
بابات كنارت باشه يا نباشه. يا بابات مثل باباي من تعجب كنه از اينكه دمپايي تو دراوردي و پابرهنه توي قبرستون مي گردي.
با هزار بدبختي بايد دو سه مشت خاك بقيع رو برداري واسه مادر بزرگت كه توي بقيع راهش نمي دن. كه اين سه مشت خاك با خاك گورش قاطي بشه.
بعدش هم گيج و منگ تا خود هتل مثل ديوونه ها برگردي.
كه كجا بودم و چي شد.
بقيع جاي نماز خوندن هم نداره . تازه وقتي درمياي مي فهمي كه " خيلي بوي الرحمان مي دم ، نه؟ "
بعد تا فردا صبح ، عين كفتر پركنده ، پرپر بزني تا دوباره ساعت سه صبح پاشي بري نماز رو تو يه جاي غريب بخوني بعدش هم بري يه جاي غريب تر و باز همون آش و همون كاسه.
باز خوش بحال خواهر و مادرت كه يه موقع هاي خاصي كه يكيش همين امروز بعد از ظهر ساعت 5/4 شروع ميشه ، مي تونن برن از پشت نرده ها بقيع رو ببينن.
و تو به اونا حسادت كني كه از پشت نرده ها خيلي بغض بيشتره
" زنا از پشت نرده ها ، بيشتر زن به نظر مي رسن ، مگه نه آقاي زندانبان؟"
حالا صد هزار ساعت با خودت وربري و هي اين در و اون در بزني كه بين تعقل مدرن و اين اعتقادات ديني مقدس يه ارتباط پسامدرنيستي برقرار كني و اون رو براي دوستات تئوريزه كني؟ تا كي كي كي
تا اون موقع كه همه دنيا بشه قبرستون و بقيع همچنان بقيع باشه.
23/03/1386
مدينه- الاخيار
و من دوباره به تو باز آمدم . بعد از نمي دونم چند سال و ماه و روز و خرده اي
شايد كه لازم نبود ، اين همه زمان رو همونجا توي همون خراب شده كه هر روز روي سرت خراب ميكردي مي شد. بايد مي تونستي ، بايد آوارو كنار كنار ميزدي ولي نزدي و الان هم پشيمون نيستي كه بهر حال " اين يه چيز ديگه ست"....
مهم نيست كي- چرا – چگونه- كجا
مهم عبوره – عبور از يك مرحله
رسيدن به يك حالت
رسيدن ؟ خيلي مسخره ست
تو به چي رسيدي؟ هيچ چيز.
فقط اون مرحله به سمت تو اومده و از تو عبور كرده ، فقط يك حالت داره ازت عبور ميكنه - سعي كن.....
آره اصل داستان همينه: دوشنبه سوار هواپيما شديم، الان هم توي هتل نشستم ، دارم چرت و پرت مي نويسم. بعد از اون همه SMS ، حالا خودكار بيشتر بكارم مياد( مثل نفرين)
Show me that you love me and we belong together
ما از اولش هم we belong بوديم و من نمي دونستم و شايد كه حتماً مي دونستم
تو (مهدي) – تو خوب مي دوني كه من هركاري كه كردم مي دونستم يكي بالاي سرم ايستاده ، حالا يه موقع به عنوان يك نيروي قهار و يه موقع معشوقي دلارام.....
Elbow deep inside the borderline
بايد از كجا شروع كني؟
مگه شروع داره؟
مگه ميشه شروع كرد.
با چه جراتي ميخواي بنويسي؟
مي خواستم اين دفترو ببرم مسجد النبي اونجا بنويسم . جرات نكردم. بايد دستهام اونجا مي لرزيد.
اره به مسجد النبي بياي ، ميگي اينجا آخر دنياست. من هم همين جوري فكر كردم . ولي از دربقيع مسجد رفتم بيرون و از در قبرستون رفتم داخل ، تازه فهميدم اينجا آخر دنياست.
توي بقيع هيچ چيزي نيست كه بشه نوشت ، نه زيبايي داره ، نه زشتي، نه رنگ داره نه بيرنگي ، همه اش يه جوره كه اين جورش آدمو خفه مي كنه ، فقط دنبال يه جا، يه گوشه ، يه چاله شبيه قبر ميگردي تا دور از چشم دودوزن آدما بغضتو بتركوني تا خفه نشي.
ولي ولي ولي
تازه مي فهمي كه هيچ كس بهت نيگا نميكنه.....
بغضتو وسط جمع مي تركوني....
بابات كنارت باشه يا نباشه. يا بابات مثل باباي من تعجب كنه از اينكه دمپايي تو دراوردي و پابرهنه توي قبرستون مي گردي.
با هزار بدبختي بايد دو سه مشت خاك بقيع رو برداري واسه مادر بزرگت كه توي بقيع راهش نمي دن. كه اين سه مشت خاك با خاك گورش قاطي بشه.
بعدش هم گيج و منگ تا خود هتل مثل ديوونه ها برگردي.
كه كجا بودم و چي شد.
بقيع جاي نماز خوندن هم نداره . تازه وقتي درمياي مي فهمي كه " خيلي بوي الرحمان مي دم ، نه؟ "
بعد تا فردا صبح ، عين كفتر پركنده ، پرپر بزني تا دوباره ساعت سه صبح پاشي بري نماز رو تو يه جاي غريب بخوني بعدش هم بري يه جاي غريب تر و باز همون آش و همون كاسه.
باز خوش بحال خواهر و مادرت كه يه موقع هاي خاصي كه يكيش همين امروز بعد از ظهر ساعت 5/4 شروع ميشه ، مي تونن برن از پشت نرده ها بقيع رو ببينن.
و تو به اونا حسادت كني كه از پشت نرده ها خيلي بغض بيشتره
" زنا از پشت نرده ها ، بيشتر زن به نظر مي رسن ، مگه نه آقاي زندانبان؟"
حالا صد هزار ساعت با خودت وربري و هي اين در و اون در بزني كه بين تعقل مدرن و اين اعتقادات ديني مقدس يه ارتباط پسامدرنيستي برقرار كني و اون رو براي دوستات تئوريزه كني؟ تا كي كي كي
تا اون موقع كه همه دنيا بشه قبرستون و بقيع همچنان بقيع باشه.
23/03/1386
مدينه- الاخيار
+ نوشته شده در هفتم تیر ۱۳۸۶ ساعت 20 توسط مهدی کامیار
|