(1)
درباره اون من فكر ميكنم تضادي كه او با آن روبروست با من روبرو نيست و در كنارمن است و كنار من يعني اينكه از من تن ميزند و بر من تن ميسايد، يعني اينكه موجهايش به من برخورد ميكند و او دريا نيست و فقط اوست كه دريا نيست نه يعني اينكه من خشكي نيستم ولي فقط او دريا نيست و فقط اوست كه دريا نيست. ما همگي كمي از هم خشكي تريم و خشكي ما ما را تر ميكند و همگي ما كمي از جملگي ما فاصله دارد. تن زدن از كنار يعني دوري از حقايق و يعني اينجاست كه معني پيدا ميكند. تن زدن به كنار يعني نزديكي به حقايق و حروف اضافه همين جوري هستند . حرفهاي اضافه شبيه حرفهاي همسايه هستند كه با حذف شباهت به يكي شدن اين دو ميرسيم . كه وما هرچه جلوتر ميرويم در انبوه اين مفاهيم و آن كناره محاصره ميشويم. و فقط همديگر را در همين مفاهيم پيدا ميكنيم و در اين صورت است كه مفهوم تريم. و مفاهيم را با حرفهاي اضافه تعريف ميكنيم. وفقط با حرفهاي اضافه تعريف ميكنيم. تعريف ميكنيم. اينقدر تعريف ميكنيم تا گندش را دربياوريم.
من فقط ميخواستم حرفهاي اضافه اي را درباره ي حرف اضافه بزنم و اون
رو بهانه كردم. ولي اون اصلاً با من فرق دارد و حس ميكنم خيلي نزديك به منه ، گاهي وقتها كه كتك ميخوره دردش را حس ميكنم انگار همين ديروز بود كه داشت حرفهاي اضافه اي ميزد كه يكي زد پس گردنش ، ولي من درد كشيدم.
(2)
درباره من ، تضادي كه من با آن روبرو هستم او با آن روبرو نيست و در كنار او است.
(بدترين جوابي كه ميشد داد با اين لحن شروع ميشه – چقدر ضايع)
از وقتي كه ميشناسمش
البته تا همين دو سال پيش ميشناختمش و اكنون نميشناسم.
ولي فكر ميكنم اونو ميشناسم چون قبلاً ميشناختم.
بهرحال ولي جاي بهرحال نبود – اين قضيه واقعاً مهم است......
درباره ي كسي كه نميشناسم چطور ميتوانم بنويسم. ولي مينويسم چون هستم. من هستم پس مينويسم. و اين تضادي است كه اون با آن روبروست و من پشت سر گذاشته ام ولي حالا مينويسم چون در نوشتن ما بودن ما اتفاق ميافتد و چندسالي كه ننوشته ام نبودم. من فقط چند سال ننوشتم
من امسال ننوشتم
و من امسال ننوشتم
و و من امسال ننوشتم
در همين ننوشتم ها بودم . در ننوشتن بودن يعني نبودن و اين "يعني" يعني اينكه هيچ همه چيز است.بقول پدر ابوي دوستم زمان درختي است كه با ننوشتن آبياري ميشود.
هنوز درست درباره اش ننوشته ام كه بتوانم درست فكر كنم.
اتفاق آنجا ميافتد كه او ديرتر از خيابان به نقطه ميرسدو من ديرتر.من معتقدم ديرتر رسيدن بدتر از هرگز نرسيدن است. و نرسيدن بهتر از ديرتر رسيدن است. و هميشه يك چيزي هست كه اصلاً منتظر ما نميماند.
اصلاً نميدانم كه در سه جمله پياپي قبلي چرا هنوز و هميشه و هرگز پشت هم رديف شده اند و اين سه جمله چه ربطي به هم دارند ولي حدس ميزنم اين سه جمله با همين سه كلمه به هم ربط دارند . و خود اين سه كلمه چه تفاوتي با هم دارند. ديروز هيچ فرقي نداشتند ولي امروز دارند و اين هنوز از ديروز سه سال ميگذرد.
در دستور زبان فارسي هنوز به عنوان قيد زمان اطلاق ميشود. ولي مكان تابعي از زمان است ولي فكرميكنم دقيقاً زمان است.و چون در هنوز قرار دارم و از ديروز به امروز نرسيدم از نظر زماني در مكان ديروز قرار دارم ويا از نظر مكاني در ديروز ايستاده ام. ولي ايستادن من دارد ميدود. و هنوز با من ميدود. هنوز با من ميدود. او را ميگويم با من ميدود. آنجا .........
(3)
زندگي من بنظرم همانقدر غير طبيعي ، نامعلوم و باور نكردني ميايد كه نقش روي قلمداني كه با آن مشغول نوشتن هستم .گويا يكنفر نقاش مجنون وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده . اغلب باين نقش كه نگاه مي كنم مثل اينست كه بنظرم آشنا ميايد.شايد براي همين نقش است .شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن مي كند.
- صادق هدايت
درباره ما دوتا فكر ميكنم تنها شباهت ما جمع شباهت هاي ماست كه خيلي كم تفاوت دارد و تفاوتهاي ما قابل شمارش نيست.
اين نوشته دستمزد زحمت هزاران مولف ناگريز از مركز متن چند هزار ساله اي ست كه من در پي شان دويده ام و ديگراني كه در پي برعكس من دويده اند و چرا دروغ بگويم كه من هميشه عاشق اين گروه بوده ام؟
من عاشق آناني هستم كه بر عكس من عاشق هستند و عاشق را ارضا مي كنند.
فكر كردن در باره ي نوشتن يعني در پرانتز قرار گرفتن شايد چيزي در حد نوشتن درباره فكر كردن باشد و تمام نوشتن من هم از شايد ها و نتيجه گيري ها نشات ميگيرد.
در گذشته زني را جايي شوي دادم ، همه فكر كردند شسته ام كه شوي از مصدر شستن به معني ازدواج و شوهر بكار ميرود.يعني در زبان ازدواج كردن.عجب شباهت غريبي
حال در اين من شويي من و او يكنفريم كه فكر ميكنم دونفريم. عاقد متن من شويي دستي ست كه هميشه گوشه بالاي شعرهام مينوشت " براي گفتن من شعر هم به گل مانده" و فكر ميكرد من خرم.
من به توصيه او در هر چه شعر بود گل گرفتم و به اين جور نوشتن روي آوردم.
هميشه خرده روايت هايي در زندگي من وجود داشت كه از دستم فرار ميكردند و از نگاه من فرقي با همان فراروايت نداشتند .(تمام اونايي كه كمونيست بودن به من ميگفتن : "احمق ساده انگار")
يكي فكر ميكند كه من زندگي در متن ....، بايد بگويم ترجمه زندگي به زبان نميكنم بلكه وسط زبان و زندگي درد ميكشم و در تقابل اين دو چيز هايي مينوشتم كه از دستم ليز ميخوردند.
صداقت من در تمام آنها از روي بلاهت آنهاست و هيچ علت ديگري ندارد. من صرفاً دروغ درد ميكشم و از دروغ درد ميكشم و دروغ از درد ميكشم، ازبين اين سه گزينه... دال ) همه موارد صحيح است.نسبتاً بنظر ميايد.
رد ميشدم.
اعتراف ميكنم سه سال پيش من ، در شعرهاي زني گره خورده بود كه تمام حرفهايم از مشكلاتي كه خودم يا خودش با اعتراف داشته ايم شوريده ميشد.و من فكر ميكنم اين اعتراف بزرگترين مشكل نوع بشر ميتواند باشد(كه دقيقآً همين طور است ، من هم همين طور فكر ميكنم).و من از همين جا اعلام ميكنم كه به همه چيز اعتراف ميكنم و دست همه را ميبوسم.دست عاقد، دست پدرشوهر، مادرشوهر، پدر زن، مادر زن، عروس ، داماد و همه كساني كه ميدانند و ميخواهن من اعتراف كنم ، ميبوسم.
من اعتراف ميكنم اغلب به اين نقش كه نگاه ميكنم مثل اينست كه بنظرم آشنا ميايد.شايد براي همين نقش است . من اعتراف ميكنم به همين نثر مزخرف ، به همين اولين اعتراف انسان ، به همين نقش ، به همين قلمدان و سايه و سايه روي ديوار و دويدن و دويدن سايه روي ديوار ودويدن خون توي انسان
والعصر* ان الانسان لفي خسر
*******
من كه در طي دويدن تغييراتم را ميديدم، در تقابل دو شخصيت سومي را پيدا ميكنم كه همان شوهر «زن شويي» است و مينالد كه از پردازش زبان در حال دويدن خسته است و اينكه تو از طنز سابقت فاصله گرفته اي. تو هنوز به رسيدن گير ميدي.
من كاري نكرده ام – حرفي نزده ام فقط اينجوري باينجا رسيده ام .يعني به نظر او اينجا به من رسيده است؟ ديوار بايد بداند.
زن شويي بازي شبيه زي با زي عنواني براي نوع خاصي از زيستن است. آنهايي كه در طول زن شويي بدوند و به پهناي آن زندگي كنند، احساس ميكنم به زيبايي زن شويي بازي ميكنند.
زي درست برعكس زن شويي قرارميگيرد.برعكس عاشق.آنهايي كه زن شويي ميكننداصلا مرد نيستند، از آنجايي كه سر قولشان ميمانند زي ميكنند و زيبازي ميكنند ودر حقيقت زن شويي ميكنند.
من فرزند آناني هستم كه اصلاً مرد نيستند.مثل او كه گفته بود : و من عروس شاخه هاي اقاقي شدم.در شب موصوف انگار نفر دوم اون به من گفته بود و برعكس من دويده بود تا بفهمم فرصتي براي زن شويي شدن دارم و اين زن شويي يك طرفش عروس شاخه هاي اقاقي بود .
تو بودي....
عاقد قلمدان را از كيف درآورد و من عاشق عاقدي شدم كه دريچه بالاي رف را باز كرد و قلمدان را از آن بالا پايين آورد و با همان نقش و نگار خطبه را جاري كرد. ناگهان آنقدر مرديم كه زنده به دنيا آمديم.
او او هم پدر بود ولي ولي مرد نبود.
*********************
درباره ما دوتا فكر ميكنم تنها شباهت ما جمع شباهت هاي ماست كه خيلي كم و يا نهايتاً در حد شباهتهاي ما ميباشد.شباهتهاي ما درنهايت به شباهت هاي ما ميرسد.(نگفتم؟) و نهايت ما با ما فرق ندارد. در نهايت ما چيزي ميشويم عبارت از ما بعلاوه تفاوتهاي ما و اين تفاوتها با آن تفاوتها شباهت ندارد.
ولي به هر حال او پدر من است.
پسر- بجاي اين كارها بشين درست را بخوان. از اينجا رفتي اونجا درس بخوني، حالا نشستي هي نامه ميدي....
*************
من هماني بودم كه او گوشه گوشه هايم را خط ميزد و مينوشت براي گفتن من شعر هم به گل مانده و فكر ميكرد من نرم.(مثل خودش)
بود ، بطور حماقت باري بود و نر بود.
قاطر بود و بدتر از همه اينكه عاشق بود.اين قاطر عاشق مادر بود. و من را مينوشت و از اين خاك تا آن گل را وجب ميكرد. آخر هيچ خري نبود كه صداقت را چنان در من بپيچاند كه همه دروغ بخوانندو يا برعكس.همين ديروز بود كه همان مصرع را فراموش كردم و در پي اش ميدويدم.
ولي ما دو نفر بوديم و انگار او برعكس من ميدويد.خيال ميكرديم و خيال بر ما غلبه ميكرد. و هدف همين غلبه بود.(ديديد ، نگفتم؟) هميشه مغلوب فرصتي براي غلبه دارد، و هماني كه آن فرصت را ميدهد ميگيرد ، من منتظر نبودم ، فرصت خودم بودم كه او داده بود.
سومين فرصت من در همان وسطها اتفاق افتاد و من برگشتم در نقش پولاد كيميايي در فيلم اعتراض پشت پيانو نشستم هي شوپن مي شوپند- شوپن مي شوپند مي مي مي مي مي
او برعكس من ميدويد
پشت پيانو شوپن ميشوپند- پرتاب پولاد - سقوط كيميا پرويز از آژانس هواپيمايي به كمك آمد فكر ميكنم رضا سه گام مي پريد آقاي بازيگر من مال تو قبول
رضا هرچه نصيحت كرد شوپن رفيق نشد پولاد كم نمي اورد
سينما يعني همين، سكانسي كه بازي نميشود، جدي ميشود
****************************
وقتي از توضيح تفاوتها خسته ميشوم به همه ميرسم و همه با من شباهت دارد. تفاوت من برعكس شباهت همه است. ولي جزئي از آن است .ميدانم به نظر ميرسد من در حد او نيستم ، او برعكس من ميدود و از من جلوتر است. مثل حالا كه او ميخواهد درست بر عكس من شعري بنويسد و فرصتي پيدا كند تا بگويد براي گفتن من شعر هم به گل مانده .....
در سكون او ننوشتن من جان ميگيرد.او دستي است كه مرا مينويسد و لي تنها نيست و ما همه با هم در اينجا خوانده ميشويم. در خوانش سوم از تحرير اول همه فكر ميكنيم كه جسارت لازم را نداريم ولي حتماً در خوانش دوم از تحرير سوم جسارت نمود بيشتري پيدا خواهد كرد و ما شبيه تر ميشويم.
*******************
حال كه از ديروز من يك ينگه دنيا ميگذرد بگذار بگويم ،
ميخواستم بگويم كه بشنويد:
با سلام خدمت بابا
عرض كنم كه غربت ما.....
گوشي رو وردار......
مهدي كاميار- آذر ماه هشتاد و پنج
*******************************************************