رولان بارت نوشته رولان بارت- ترجمه پیام یزدانجو
|
"دوستت دارم!دوستت دارم!"برآمده از تن ،سرکوب ناشدنی،مکرر، آیا کل این طغیان ابراز عشق نهان کننده ی نوعی فقدان نیست؟ سخن گفتن از این واژه از آن رو ضروری است که ، ، مانند ماهی مرکبی که با رنگ اش خود را از نظرها محو میکند، ناکامی میل نیز در پوشش افراط در صحه گذاری بر آن کتمان میشود.
چه؟ پس ما تا ابد محکوم به بازگشت بی انعطاف سخن میانگین ایم؟ آیا ممکن نیست که در زاویه ی از یاد رفته یی از سپهرِ زبان سخن سرمست کننده ی محضی موجود باشد؟ آیا این فرضی متقاعد کننده نیست که زبان ، در یکی از حاشیه های دور خود – در واقع،حاشیه یی بس نزدیک به عرفان- درنهایت باید بیان آغازین و به نوعی بی دلالتِ یک کامیابی شود؟
کمکی در کار نیست :"دوستت دارم"دارم یک خواهش است :این است که می تواند هرکسی را که مخاطب آن قرار می گیرد معذب کند، مگر مادر را- و مگر خدا را!
رولان بارت نوشته رولان بارت- ترجمه پیام یزدانجو + نوشته شده توسط مهدی کامیار در هجدهم خرداد 1387 و ساعت
19 |
نمي دونم چرا وقتي حس مي كنم بايد سخنراني كنم بايد تنها بشم. راستي هيچ كاري مثل سخنراني توي يه اتاق خالي آدمو خجل نمي كنه، چرا آدما توي جمع اينقدر وقيح مي شن؟ توي اتاق خالي ( اگه بشه تاريك) چه چيزي هست كه آدمو خجل مي كنه ؟ مگه نمي شه توي جمع آدم احساس تنهايي بكنه؟ چي حس ميشه... يه چيزي هست كه نمي ذاره، يعني همه با جمع مي شن تنهايي يادشون ميره؟ ها؟ ها؟ ها؟ يعني بين وقاحت و تعداد آدماي دور و بر آدم يه رابطه وجود داره؟ ايا هر رابطه مي تونه ما رو به كاري وادار كنه؟ يعني برد هر رابطه تا كجا مي تونه باشه؟يعني يه رابطه چه مستقيم ، چه معكوس ما رو به بالا وادار به سقوط مي كنه يا ما رو به پايين پرتاب مي كنه...ها؟ من چقدر سوال دارم و نمي پرسم انگار اين سوال ها خودش يه جور سخنرانيه.... يعني سوال هاي منو سوال هاي من شكل مي دن؟ من اگه سوال نداشتم اين قدر فك نمي زدم؟ هر كسي سوالي داره سخنراني مي كنه، پس جواب سوال هاي من كجا پيدا مي شه ، ها؟ انگار ما سخنراني مي كنیم تا براي جواب هامون سوال بسازيم. يعني سوال هاي من ميتونه جواب سوال هاي تو باشه. نه؟ اگه باشه يعني من ميدونم تو چي مي پرسي؟ كلمات چيكار كه نمي كنن...... خوش به حال اهورا كه مريضه و الان داره كابوس هاي منو با يوالاتش قسمت مي كنه..... يادم اومد ... سلمان رشدي يه رماني داره به اسم "شرم" یادش به خیر + نوشته شده توسط مهدی کامیار در سیزدهم دی 1386 و ساعت
16 |
ابراهيم و اسماعيل ، هر دو در يك تن بودند ، با من ، پس گفتم، ابراهيم ، اسماعيلت را قربان كن ، كه وقت ، وقت قربان كردن است.قرباني كردم در اين قربانگاه، و جوهر اين دفتر، خون اسماعيل است ، پسري كه نداريم، دريغ كه گوسفندي از غيب نرسيد براي ذبح ، قلم ني ، از نيستان مي رسيد ني در كفم روان ، ني خود ، نفير داشت، نفس از من بود ، نه نغمه، من مي دميدم چون دم زدم دم به دم. + نوشته شده توسط مهدی کامیار در سیزدهم دی 1386 و ساعت
16 |
هنوز هم این اهنگو دوست دارم.
نمیدونم. من که ندارم هر کی میتونه لینک دانلودشو پیدا کنه به من هم بده تا برم گوش کنم. به دو نفر از سه نفر اولی که لینک بذارن جایزه تعلق میگیره. جدی میگم. They were following me + نوشته شده توسط مهدی کامیار در سی ام آذر 1386 و ساعت
10 |
آره ما داداشيم
داداش داداشيم داداش مربي و مربي داداش و داداش داداش مربي و چيزي در همين حدود در پاچه ما كم بگذاريد؛ جانِ داداش! ( بادبادك جان ميگفت انگار شنيدن ارثيه تقسيم مي كنن سريع داداش شدن) بروم سري به آنتونيوني Zabriskie Point بزنم. كه ربطي به ارتباطات ندارد. یکی بود که آرزو میکرد جنگ بشه بعد خواست جمعیت ایران دو برابر بشه / همشون هم ۱۸-۲۰ ساله دنیا بیان تا بتونن بجنگن. حالا شده حکایت داداش. بابادک جان مردم سعی میکنند اما نمیشود. + نوشته شده توسط مهدی کامیار در بیست و نهم آذر 1386 و ساعت
21 |
"دكانستراكسيون" و اين اغاز داستان ديگري است. مكان: خلق را سر باز شناساندن آن ام به
دل است كه همه چيزي را به چشم ديده... حركتي به من دادي، ساكن، اين
علامت يعني سكون يكي از چهار قسم حركت سكونت خانه لازم دارد كجاهايت سراي من نيست خانه يعني حركت بي حركت هي حركت هي در آن زمان ميگذرد پير ميشوند، دختران
را تيغ بر سر به كه پيري در بر من هم وقتي خانه هستم به من سكون ميدهي، راحت مي ايستم
، راست من تن تننم من فتحه اََََ من كسره اِ من ضمه اُ دو فتحه اً دوكسره اٍ دو ضمه اٌ هي آرزو ميكنم تا بهار بيايد: هي آرزو ميكنم به خانه مان بيايد توي خانه راه ميروم ، جاي پاها
آرزوهايم را محو ميكند ايكاش آدمي خانه اش را فتحه ، نه، كسره ميداد و چهارمين قسم حركت در شق سوم
اتفاق نمي افتاد تيز نيست اقا- تيغت تيز نيست: آرزوهاي آدمي را همان دلتنگيهاي آدمي اين ميتواند پيشنهاد خوبي براي
شخصيت پردازي باشد و به خدا چشم هام چپ شود اگر چپ
را انتخاب كنم ، لوچ را نميدانم بين خودمان بماند اينها توي شق
سوم هم رسميت ندارد، مضموم است اين فتح بابي ست رو به ايوان تا بايستيم رو به چشم انداز
روبرو، درست قامت بلند بالا، دست در دست همديگر به ماه ، اينده ، صفا ، صميميت،
دوستي، مهر، سيب باخودمان بماند ، بلند است. خانه صاحب دارد ، شهر هرت كه
نيست: سند به نام من است ، مفت خرم كه
متعهد شده ام مال من باشد، از پدر به ارث رسيده يا پول دادم و خريدم، اجاره داده
ام ، موجر شده ام، مستاجر: اقا به باتفاق همسر و تيغي بر سر، خانواده سه نفره. كوچه علي چپ به اينجا ختم ميشود،
هروقت كه عذرمان را خواست بايد دمممان را بگذاريم روي كولمان و برويم وگرنه دممان
توي كوجه حلزون ميشويم، كمي خانه را زمين
ميگذاريم تا نفسي تازه كنيم ، بعد باز هم حركت رعايت مفاد قراردادنامه الزامي
است: هركس بيش از حد گرد اين دايره از
بيرون بچرخد بايد منتظر تودهني ما باشد ولاغير. طرفين بدانند، دعوت مهمان از خارج
كار بسيار پليدي است ، متخلفين شديداً مرعوب و منكوب ميشوند. از اولش هم گفتيم ما سر در آخور
شما داريم از خانه جدا نميشويم، ما نميرويم. ماده سوم:بر در و ديوار نقاشي
بكشيد ، سه بار خط بكشيد، سوت با صداي بلند بزنيد يا كارهايي با يكدست انجام
دهيد..... بي شخصيت هستيد ، جايتان اينجا
نيست و طبق طرح بايد از اين مكان برويد. بن گاه اين جاست ، معاملاتمان
اينجا انجام ميشود، شواهد بي جايي هم داريم، به موقع ارائه ميكنيم. ريشم بلند شده: ملا عمر اگر ريشش را ميزد ملا عمر
نميشد ملا عمر اگر ريشش را ميزد سنگ به
سينه شيطان ميزد ملا عمر اگر ريشش را ميزد مي شكست ملاعمر اگر ريشش را ميزد كام
موعود يار اره ميكرد ملاعمر اگر ريشش را ميزد دل توي
دلش نبود اتهام او تشويش اذهان خودش بود با عرض سلام ، از اسامه جان چه
خبر؟ خوب است، اسامه در خانه من ساكن
است ، هم مفتوح است هم مكسور و هم مضموم منظورم اين است : نميخواهيد تحويل
بدهيد؟ برخلاف رسم مهمان نوازيست. ما كسي
نيستيم كه خود را به دشمنانش تحويل دهد. خداوند لعنت كند اسامه را كه در
خانه قلب من جا دارد ، هميشه... مخاطبان به من پشت كرده اند.. مرا
نميشناسند، تندتر حركت ميكنم، يكدنده هم نيستم(براوو) اگر به دوستانم فكر كنم عقب
ميمانم بايد به مخالفانم توجه كامل داشته باشم هميشه خانه روي هم رفته خوب است چقدر؟: اما خنزر پنزري همچنان زير درخت
سرو كنار جوي نشسته است، با آن خنده ترسناكش به بقيه دهن كجي ميكند و تمام
اينها در حياط اتفاق ميفتد، خانه حياط خلوتي دارد كه جان ميدهد براي اين كارها بين
خودمان بماند گاهي وقتها يواشكي ديوار آن را خيس ميكند. براي سكونت در خانه اول بچه ها را
جلو مياندازيم تا چانه بزنند، بعد خودمان فشار مياوريم. تيغ ما كم كم كند شده ، ديگر تيز
نيست. عوض چانه ما آنها پوززني ميكنند،
حسابي از رو ميرويم، ما دنبال يك سقف هستيم تا پشت آن بايستيم ، كار به جاهاي
باريك ميكشد، دادگاه و هيات منصفه لازم نيست. آنجا هم تيغ ما تيز نيست و
مجبوريم بيشتر هزينه كنيم. پايان بندي با عدم قطعيت: نبايد آرزو بكنم تا بهار بيايد نبايد آرزو بكنم تا به خانه مان
بيايد نبايد آرزو بكنم كام موعود درخت
بايستد به هر حال ما خانه بدوش هستيم و
خوش نشين خانه داري؟ اصلاً ، من با خانه دارها سرخوش
نيستم آدم در خانه باشد كپك ميزند آدم در خانه نباشد ، خانه كپك
ميزند در خانه آرزو كردن هزينه دارد،
اين هرچه جاييست ، چارديواري اختياري ما هم براي هر اينجا پول داده
ايم، ما هم درد داريم آنكه سواد ندارد چه ميداند لوچ با
چپ چشم چقدر فاصله دارد، جدول حل نميكند هركسي يكي را انتخاب ميكند ،
ديگري را انتخاب ميكند و اين دليل بر برتري ديگري است ، وقتي ديگري نباشد او
انتخاب ميشود،وقتي ديگري باشد انتخاب انتخاب ميشود. من هم اين چشم عسلي لب شكري را
انتخاب كرده ام الان چند سال آزگار است بدبخت شده ام ، بايد از صبح تا شب كار كنم
مثل خر، ظرف ، رخت ... تو هميشه تو ، نسكافهع كافي شاپ.... بن لادم هم خانه دارد و ماهم. ملا
عمر خانه بدوش مهمان دعوت ميكند ، تو هميشه در مهماني هستي. پير هم هستي. از همان اول گفته
بودم . اگر تا حالا مانده ام فقط به خاطر تو من: ديگران را ساكت ميكنم ، خودم حرف
ميزنم. در سكوت ديگران ميتوانم حرف بزنم، هنوز حرف زيادي براي گفتن نداري،
ملاعمر را انتخاب كردي به جايت حرف بزند،
تمام عقده هاي نهفته ات را با اين حنجره ي خونين فاش كردي ، پست ، تو از اين مسند
خلع ميشوي حالا شما اگر قول بدهيد ميتوانيد
جانشين شويد و در اين مسند قرار هميشه از آن جايي عوض ميشود كه آن را ميگذاريد .
به هر حال ميتوانيد پاسخ مثبت بدهيد. ميدانيد خواهش من بسيار كوچك است . كمتر از
حرف ، به اندازه حركت تير-مرداد81 + نوشته شده توسط مهدی کامیار در بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت
14 |
گفتن میمیرن ولی نتونستن مرگ رو بخش کنن.( اینو بادبادک
گفت ، میخواست منو بچزونه) گفتم شاید قبل از اینکه بمیریم باید چند بار کشته شویم. فقط
چند بار ما از همون وقتی که دیوونه به دنیا اومدیم مردیم. حالا بقیه برن به اندازه خودکشی به مرگ فکر کنن. بگذریم، فقط مرگ برای عجله وقت داشت. ما فقط سنگینی خودمون رو به دوش میکشیم. (امانت ؟)یعنی سبکی هستی به سنگینی
وزن خودمون نیست؟ کی بود که گفت فرشته ها روی دوششون بال داره؟( اون هم دوتا)
باهاش پرواز میکنن. یعنی بال وزنی به اندازه پرواز داره؟ یا غیرت فرشته هاست که به اندازه پرواز سبکشون میکنه؟ زندان این پست خیل کوچیکتر از اونه که تمام این حرفا محرمش
باشه. حالا اونایی که ترازویی به وزن عدل و انصاف دارن ، بیان و
بی پیش فرض قضاوت کنن... فرشته قضاوت دو تا بال داره ، یعنی اون هم پرواز میکنه؟ یعنی پرواز با عدل همراهه؟ اگه عدل و انصاف با پرواز همراه بود پس چرا به تساوی قسمت
نشد ، یعنی با پبش فرض حضور شرایطی دیگر تقسیم شده؟ یعنی چی؟ من که به عدالتی از نوع دبگر فکر میکنم... عدالتی که بتونه الان رو توجیه کنه وگرنه باید
با بال فرشته رفت و روی خورشید خط کشید. یعنی هر چشم رگی به نام غیرت داره ؟ یعنی عینک تمام دردا رو دوا میکنه ؟ بادبادک جان اون عینک گرد تو کجا گرفتی؟ راستش دروغ چرا: اونایی که به آزادی های عاریتی فکر میکردن
زندان ابدی بدست آوردن. یعنی مرگ ازادی
نیست ؟ راستی زندگی تو این صفر و یک چقدر آسونه..... ********* (اهورا خان همین الان اس ام اس داد: روشنفکری یعنی بیان
حقیقت با قدرت. ) عجب .... + نوشته شده توسط مهدی کامیار در هجدهم آذر 1386 و ساعت
10 |
سلام بادبادك جان
از امشب با توام و زوزه. ميدونم كه بايد زوزه بكشم به شكل آلن گينزبرگ / ميدونم كه از من ديوونه تري / و خدا ميدونه كه اگه جبر جغرافيا نبود..... صبر كن .... اول بايد اجازه بگيرم : (بابا اجازه هست از امشب با بادبادكم يه خرده خلوت داشته باشم؟ خواهش ميكنم...... متشكرم) ديشب با تو كوچه هاي خيلي خلوت رو دوره ميكرديم. بايد يادت باشه همونجا كه پرشيا پي اون دختره ميگشت. ما تنها بوديم، پرشيا تنها بود، دختره تنها تر نه دختره تنها بود ، پرشيا تنها بود و ما تنها تر ( اوليش خيلي فمينيستي بود؟ ها؟) بايد بهت ميگفتم كه فاصله زياد شده بين من و من چيزي از پيش فرض و پس فرض حاليم نيست . ما دنبال بهانه ميگرديم كه پيش فرضهامون رو توي اون به پس فرض بفروشيم بعدش هم قمپز در كنيم. براي كي واسه چي؟ همين الان اس ام اس دادي: "كوچ ميكنم از كوچه هاي تنگ كه توان كشيدن دو عابر را هم نداشت. گذشتم از ناگذر از كوچه تنگ كه حلم كرددر خيال كوچه اي كه توانكشيدن دو عابر را نداشت. پس كوچ ميكنم از من از هركه جزمن توان كشيدن نداشت و تنها تصويري از او كه هيچ وقت عكسي نداشت. كوچه اي تنگ كه حلم ميكند در چمدان پاره دستم كه فقط توان حل يك عابر داشت" دختره از شتاب پرشيا به سرعت 300 پناه برد و گفت انگار خشارشاه بود توي پرشيا. ( ولش – توي يازدهمين رمانم كه الان دارم مينويسم گره قضيه رو باز ميكنم.) يه چيزي هست كه به جونم افتاده، ايا در زندگي واقعاً زخمهايي هست بادبادك جان خيلي بالا رفتي ، انگار تو هم ميخواي روي خورشيد خط بكشي؟ ها؟ تو خط بكش منم زوزه ميكشم. كاش اونجا توي هتل پاسارگاد با تو بودم ، همونجا كه تو ديوونگي رو ميتركوني همين اس ام اس تو زوزه بود ، عين سگ حالا كجا بودي كه داشتم توي غروب كوچه سگ زوزه ميزدم. نداي درونم بود/ يه چيزي از وسط گردن چهار انگشت به سمت بيرون و جلو اي چقدر راحت بود و حالا سخته/ يادته ميگفتم براي گفتن من شعر هم به گل مانده حالا ميگم براي گفتن ،من هم به گل مانده حالا پرشيا باشه يا نباشه/ سيگار باشه يا نباشه /پرشيا باشه يا نباشه/ ميدونم كه بايد نخ بدم،ميري بالا، اصلاً نخ نميخواي بادبادك جان توي اين شب سگ زوزه زده درياكنار چتر رو ميذارم كنار دارم دق دلي تمام اهنگاي سگ متال رو توي اين متن بي پدر خالي ميكنم ، حالا اهورا خان منو تو رو به يه Equinox مهمون بكنه يا نكنه ... توكه سر توي تمام Equinox هاي دنيا داري ، تو كه معلقي چرا نمي گي. صفر و يك تو رو كه كسي ازت نميگيره... حالا من لنگ يه پست چرت واسه اين ول بلاگم باشم واسه خاطر اينكه دق دلي .... كه آره بعدش قمپز در كنم كه اره منم.... نه بادبادك جان دنيا کوچكتر از همين پسته واسه كسي كه سه طلاقش كرده. شايد بهتر باشه لعنت كنم تمام اون لحظه هايي رو كه تو خيابون يه حجم خالي قد يه آدم خيلي معمولي از عطر ورساچي از كنارم ميگذشت و من همه وجودم عين بادبادك جانم معلق ميشد. " لعنت بهش ، نميتوني ببيني عاشقتم" ديگه يه لعنت و دو لعنت معما نيست كه دو ساعت براش فلسفه ببافم از جهل مركب تا.... چه ميدونم پيش فرض و پس فرض پشت هم رديف كنم كه آره منم..... آخرش هم به گه خوردن بيفتي كه خلوتت با يكي ديگه سه نفره شده، شده كه شده بايد زودتر از اينا ميشد... حالا تو اونجا توي هتل پاسارگاد هي ارد ميدي / من توي اين خراب شده دارم سرود ملي ليلي و مجنون رو مينويسم كه: عشق همان اروتيسم است. عشق همان اروتيسم است. عشق فقط اروتيسم است. فقط اروتيسم است. اروتيسم ..... فرداي اون روز هر كي سي خودش بره آدم پيدا كنه كرور كرور.... بعدش هم واسه دو كلوم حرف بخواي اجازه بگيري كه يكي از اون كرور ادم حقشون ضايع نشه. زمونه اما با ما خيلي راه مياد، اين پيش فرض ما. خيلي هم پيشرفته ايم پيش مثلاً رفته ايم. ( راستي امروز كه داشتم با خودم چت ميكردم فهميدم اون جلوي من كم مياره ، جوابمو با تاخير ميداد فهميدم پيشرفته ام سرموانداختم پايين كلي از خودش (خودم) خجالت كشيدم. حالا خلق الله چطور خود ارضايي ميكنن؟ يعني خودشونو نمي بينن يا از خودشون پيش رفته ترن؟) بادبادك جان من چقدر تو رو شناختم؟ وقتي بالاي سرمي اگه نخ تو ول كنم چي ميشي..... آره دارم سگ زوزه ميزنم تو جك كرواك مني ومن «در راه» مردم خلايق را براي« نهار عريان» دعوت كنيد. الان دعوت نامه واسه يه دس شطرنج توي آخر دنيا برام رسيده يه چيزي بين من و من يا من و دشمن. اونجا ميبينمت. ميدونم كه بدقولم ولي آدم سر موقع برسه هم حال نميده تمام لذت قرار توي اينه كه زودتر برسي و منتظر بموني ، و من هميشه دير ميرسم. حالا هركي زودتر رسيد منتظر اون يكي بمونه. + نوشته شده توسط مهدی کامیار در هفدهم آذر 1386 و ساعت
20 |
این غزل مولوی رو اولین بار سال 78-79 بود توی سخنرانی یدالله رویایی (سهم عرفان گول و گودال) که مرحوم مجله بوطیقا منتشر کرده بود خوندم. این روز ها ورد زبونمه نمیدونم خودمو توی اون پیدا میکنم یا دیگران بگذریم تا به خود غزل برسیم: نگفتمت مَرو آنجا که مبتلات کنند؟! که سختْ دست درازند، بسته پات کنند؟! نگفتمت که بدان سوی دام در دامست؟! چو درفتادی در دام، کی رهات کنند؟! نگفتمت به خرابات طرفه مستانند؟! که عقل را هدف تير ترّهات کنند؟! چو تو سليم دلی را چو لقمه بُربايند به هر پياده شهی را به طرح مات کنند بسی مثالِ خميرت، دراز و گرد کنند کَهَت کنند و دو صدبار کهربات کنند تو مرد دل تنکی پيش آن جگرخواران اگر رَوی، چو جگربند شوربات کنند تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خويش که کوه قاف شوی، زود در هوات کنند هزار مرغ عجب از گِل تو برسازند چو زاب و گِل گذری، تا دگر چهات کنند! برون کشندت ازين تن، چنانکه پنبه ز پوست مثال شخصِ خياليت، بی جهات کنند چو در کشاکش احکام راضيت يابند ز رنجها برهانند و مرتضات کنند خموش باش که اين کودنان پستْ سخن + نوشته شده توسط مهدی کامیار در دوازدهم آذر 1386 و ساعت
16 |
.... عشق پسر هيزمي و دختر كبريتي.... پسر هيزمي عاشق دختر
كبريتي شده بود، خيلي خاطرش را مي
خواست. به نظرش اين دختر آتش
پاره بود ولي مگر ميشود عشقي
شعله بكشد بين كبريت و هيزم؟ همين هم شد؛ پسر هيزمي آتش گرفت. تيم برتون به نقل از كتاب مرگ غم انگيز پسر صدفي-
مترجم احسان نوروزي + نوشته شده توسط مهدی کامیار در بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت
21 |
سلام و من دوباره به تو باز آمدم . بعد از نمي دونم چند سال و ماه و روز و خرده اي شايد كه لازم نبود ، اين همه زمان رو همونجا توي همون خراب شده كه هر روز روي سرت خراب ميكردي مي شد. بايد مي تونستي ، بايد آوارو كنار كنار ميزدي ولي نزدي و الان هم پشيمون نيستي كه بهر حال " اين يه چيز ديگه ست".... مهم نيست كي- چرا – چگونه- كجا مهم عبوره – عبور از يك مرحله رسيدن به يك حالت رسيدن ؟ خيلي مسخره ست تو به چي رسيدي؟ هيچ چيز. فقط اون مرحله به سمت تو اومده و از تو عبور كرده ، فقط يك حالت داره ازت عبور ميكنه - سعي كن..... آره اصل داستان همينه: دوشنبه سوار هواپيما شديم، الان هم توي هتل نشستم ، دارم چرت و پرت مي نويسم. بعد از اون همه SMS ، حالا خودكار بيشتر بكارم مياد( مثل نفرين) Show me that you love me and we belong together ما از اولش هم we belong بوديم و من نمي دونستم و شايد كه حتماً مي دونستم تو (مهدي) – تو خوب مي دوني كه من هركاري كه كردم مي دونستم يكي بالاي سرم ايستاده ، حالا يه موقع به عنوان يك نيروي قهار و يه موقع معشوقي دلارام..... Elbow deep inside the borderline بايد از كجا شروع كني؟ مگه شروع داره؟ مگه ميشه شروع كرد. با چه جراتي ميخواي بنويسي؟ مي خواستم اين دفترو ببرم مسجد النبي اونجا بنويسم . جرات نكردم. بايد دستهام اونجا مي لرزيد. اره به مسجد النبي بياي ، ميگي اينجا آخر دنياست. من هم همين جوري فكر كردم . ولي از دربقيع مسجد رفتم بيرون و از در قبرستون رفتم داخل ، تازه فهميدم اينجا آخر دنياست. توي بقيع هيچ چيزي نيست كه بشه نوشت ، نه زيبايي داره ، نه زشتي، نه رنگ داره نه بيرنگي ، همه اش يه جوره كه اين جورش آدمو خفه مي كنه ، فقط دنبال يه جا، يه گوشه ، يه چاله شبيه قبر ميگردي تا دور از چشم دودوزن آدما بغضتو بتركوني تا خفه نشي. ولي ولي ولي تازه مي فهمي كه هيچ كس بهت نيگا نميكنه..... بغضتو وسط جمع مي تركوني.... بابات كنارت باشه يا نباشه. يا بابات مثل باباي من تعجب كنه از اينكه دمپايي تو دراوردي و پابرهنه توي قبرستون مي گردي. با هزار بدبختي بايد دو سه مشت خاك بقيع رو برداري واسه مادر بزرگت كه توي بقيع راهش نمي دن. كه اين سه مشت خاك با خاك گورش قاطي بشه. بعدش هم گيج و منگ تا خود هتل مثل ديوونه ها برگردي. كه كجا بودم و چي شد. بقيع جاي نماز خوندن هم نداره . تازه وقتي درمياي مي فهمي كه " خيلي بوي الرحمان مي دم ، نه؟ " بعد تا فردا صبح ، عين كفتر پركنده ، پرپر بزني تا دوباره ساعت سه صبح پاشي بري نماز رو تو يه جاي غريب بخوني بعدش هم بري يه جاي غريب تر و باز همون آش و همون كاسه. باز خوش بحال خواهر و مادرت كه يه موقع هاي خاصي كه يكيش همين امروز بعد از ظهر ساعت 5/4 شروع ميشه ، مي تونن برن از پشت نرده ها بقيع رو ببينن. و تو به اونا حسادت كني كه از پشت نرده ها خيلي بغض بيشتره " زنا از پشت نرده ها ، بيشتر زن به نظر مي رسن ، مگه نه آقاي زندانبان؟" حالا صد هزار ساعت با خودت وربري و هي اين در و اون در بزني كه بين تعقل مدرن و اين اعتقادات ديني مقدس يه ارتباط پسامدرنيستي برقرار كني و اون رو براي دوستات تئوريزه كني؟ تا كي كي كي تا اون موقع كه همه دنيا بشه قبرستون و بقيع همچنان بقيع باشه. 23/03/1386 مدينه- الاخيار + نوشته شده توسط مهدی کامیار در هفتم تیر 1386 و ساعت
20 |
(1) درباره اون من فكر ميكنم تضادي كه او با آن روبروست با من روبرو نيست و در كنارمن است و كنار من يعني اينكه از من تن ميزند و بر من تن ميسايد، يعني اينكه موجهايش به من برخورد ميكند و او دريا نيست و فقط اوست كه دريا نيست نه يعني اينكه من خشكي نيستم ولي فقط او دريا نيست و فقط اوست كه دريا نيست. ما همگي كمي از هم خشكي تريم و خشكي ما ما را تر ميكند و همگي ما كمي از جملگي ما فاصله دارد. تن زدن از كنار يعني دوري از حقايق و يعني اينجاست كه معني پيدا ميكند. تن زدن به كنار يعني نزديكي به حقايق و حروف اضافه همين جوري هستند . حرفهاي اضافه شبيه حرفهاي همسايه هستند كه با حذف شباهت به يكي شدن اين دو ميرسيم . كه وما هرچه جلوتر ميرويم در انبوه اين مفاهيم و آن كناره محاصره ميشويم. و فقط همديگر را در همين مفاهيم پيدا ميكنيم و در اين صورت است كه مفهوم تريم. و مفاهيم را با حرفهاي اضافه تعريف ميكنيم. وفقط با حرفهاي اضافه تعريف ميكنيم. تعريف ميكنيم. اينقدر تعريف ميكنيم تا گندش را دربياوريم. من فقط ميخواستم حرفهاي اضافه اي را درباره ي حرف اضافه بزنم و اون رو بهانه كردم. ولي اون اصلاً با من فرق دارد و حس ميكنم خيلي نزديك به منه ، گاهي وقتها كه كتك ميخوره دردش را حس ميكنم انگار همين ديروز بود كه داشت حرفهاي اضافه اي ميزد كه يكي زد پس گردنش ، ولي من درد كشيدم. (2) درباره من ، تضادي كه من با آن روبرو هستم او با آن روبرو نيست و در كنار او است. (بدترين جوابي كه ميشد داد با اين لحن شروع ميشه – چقدر ضايع) از وقتي كه ميشناسمش البته تا همين دو سال پيش ميشناختمش و اكنون نميشناسم. ولي فكر ميكنم اونو ميشناسم چون قبلاً ميشناختم. بهرحال ولي جاي بهرحال نبود – اين قضيه واقعاً مهم است...... درباره ي كسي كه نميشناسم چطور ميتوانم بنويسم. ولي مينويسم چون هستم. من هستم پس مينويسم. و اين تضادي است كه اون با آن روبروست و من پشت سر گذاشته ام ولي حالا مينويسم چون در نوشتن ما بودن ما اتفاق ميافتد و چندسالي كه ننوشته ام نبودم. من فقط چند سال ننوشتم من امسال ننوشتم و من امسال ننوشتم و و من امسال ننوشتم در همين ننوشتم ها بودم . در ننوشتن بودن يعني نبودن و اين "يعني" يعني اينكه هيچ همه چيز است.بقول پدر ابوي دوستم زمان درختي است كه با ننوشتن آبياري ميشود. هنوز درست درباره اش ننوشته ام كه بتوانم درست فكر كنم. اتفاق آنجا ميافتد كه او ديرتر از خيابان به نقطه ميرسدو من ديرتر.من معتقدم ديرتر رسيدن بدتر از هرگز نرسيدن است. و نرسيدن بهتر از ديرتر رسيدن است. و هميشه يك چيزي هست كه اصلاً منتظر ما نميماند. اصلاً نميدانم كه در سه جمله پياپي قبلي چرا هنوز و هميشه و هرگز پشت هم رديف شده اند و اين سه جمله چه ربطي به هم دارند ولي حدس ميزنم اين سه جمله با همين سه كلمه به هم ربط دارند . و خود اين سه كلمه چه تفاوتي با هم دارند. ديروز هيچ فرقي نداشتند ولي امروز دارند و اين هنوز از ديروز سه سال ميگذرد. در دستور زبان فارسي هنوز به عنوان قيد زمان اطلاق ميشود. ولي مكان تابعي از زمان است ولي فكرميكنم دقيقاً زمان است.و چون در هنوز قرار دارم و از ديروز به امروز نرسيدم از نظر زماني در مكان ديروز قرار دارم ويا از نظر مكاني در ديروز ايستاده ام. ولي ايستادن من دارد ميدود. و هنوز با من ميدود. هنوز با من ميدود. او را ميگويم با من ميدود. آنجا ......... (3) زندگي من بنظرم همانقدر غير طبيعي ، نامعلوم و باور نكردني ميايد كه نقش روي قلمداني كه با آن مشغول نوشتن هستم .گويا يكنفر نقاش مجنون وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده . اغلب باين نقش كه نگاه مي كنم مثل اينست كه بنظرم آشنا ميايد.شايد براي همين نقش است .شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن مي كند. - صادق هدايت درباره ما دوتا فكر ميكنم تنها شباهت ما جمع شباهت هاي ماست كه خيلي كم تفاوت دارد و تفاوتهاي ما قابل شمارش نيست. اين نوشته دستمزد زحمت هزاران مولف ناگريز از مركز متن چند هزار ساله اي ست كه من در پي شان دويده ام و ديگراني كه در پي برعكس من دويده اند و چرا دروغ بگويم كه من هميشه عاشق اين گروه بوده ام؟ من عاشق آناني هستم كه بر عكس من عاشق هستند و عاشق را ارضا مي كنند. فكر كردن در باره ي نوشتن يعني در پرانتز قرار گرفتن شايد چيزي در حد نوشتن درباره فكر كردن باشد و تمام نوشتن من هم از شايد ها و نتيجه گيري ها نشات ميگيرد. در گذشته زني را جايي شوي دادم ، همه فكر كردند شسته ام كه شوي از مصدر شستن به معني ازدواج و شوهر بكار ميرود.يعني در زبان ازدواج كردن.عجب شباهت غريبي حال در اين من شويي من و او يكنفريم كه فكر ميكنم دونفريم. عاقد متن من شويي دستي ست كه هميشه گوشه بالاي شعرهام مينوشت " براي گفتن من شعر هم به گل مانده" و فكر ميكرد من خرم. من به توصيه او در هر چه شعر بود گل گرفتم و به اين جور نوشتن روي آوردم. هميشه خرده روايت هايي در زندگي من وجود داشت كه از دستم فرار ميكردند و از نگاه من فرقي با همان فراروايت نداشتند .(تمام اونايي كه كمونيست بودن به من ميگفتن : "احمق ساده انگار") يكي فكر ميكند كه من زندگي در متن ....، بايد بگويم ترجمه زندگي به زبان نميكنم بلكه وسط زبان و زندگي درد ميكشم و در تقابل اين دو چيز هايي مينوشتم كه از دستم ليز ميخوردند. صداقت من در تمام آنها از روي بلاهت آنهاست و هيچ علت ديگري ندارد. من صرفاً دروغ درد ميكشم و از دروغ درد ميكشم و دروغ از درد ميكشم، ازبين اين سه گزينه... دال ) همه موارد صحيح است.نسبتاً بنظر ميايد. رد ميشدم. اعتراف ميكنم سه سال پيش من ، در شعرهاي زني گره خورده بود كه تمام حرفهايم از مشكلاتي كه خودم يا خودش با اعتراف داشته ايم شوريده ميشد.و من فكر ميكنم اين اعتراف بزرگترين مشكل نوع بشر ميتواند باشد(كه دقيقآً همين طور است ، من هم همين طور فكر ميكنم).و من از همين جا اعلام ميكنم كه به همه چيز اعتراف ميكنم و دست همه را ميبوسم.دست عاقد، دست پدرشوهر، مادرشوهر، پدر زن، مادر زن، عروس ، داماد و همه كساني كه ميدانند و ميخواهن من اعتراف كنم ، ميبوسم. من اعتراف ميكنم اغلب به اين نقش كه نگاه ميكنم مثل اينست كه بنظرم آشنا ميايد.شايد براي همين نقش است . من اعتراف ميكنم به همين نثر مزخرف ، به همين اولين اعتراف انسان ، به همين نقش ، به همين قلمدان و سايه و سايه روي ديوار و دويدن و دويدن سايه روي ديوار ودويدن خون توي انسان والعصر* ان الانسان لفي خسر ******* من كه در طي دويدن تغييراتم را ميديدم، در تقابل دو شخصيت سومي را پيدا ميكنم كه همان شوهر «زن شويي» است و مينالد كه از پردازش زبان در حال دويدن خسته است و اينكه تو از طنز سابقت فاصله گرفته اي. تو هنوز به رسيدن گير ميدي. من كاري نكرده ام – حرفي نزده ام فقط اينجوري باينجا رسيده ام .يعني به نظر او اينجا به من رسيده است؟ ديوار بايد بداند. زن شويي بازي شبيه زي با زي عنواني براي نوع خاصي از زيستن است. آنهايي كه در طول زن شويي بدوند و به پهناي آن زندگي كنند، احساس ميكنم به زيبايي زن شويي بازي ميكنند. زي درست برعكس زن شويي قرارميگيرد.برعكس عاشق.آنهايي كه زن شويي ميكننداصلا مرد نيستند، از آنجايي كه سر قولشان ميمانند زي ميكنند و زيبازي ميكنند ودر حقيقت زن شويي ميكنند. من فرزند آناني هستم كه اصلاً مرد نيستند.مثل او كه گفته بود : و من عروس شاخه هاي اقاقي شدم.در شب موصوف انگار نفر دوم اون به من گفته بود و برعكس من دويده بود تا بفهمم فرصتي براي زن شويي شدن دارم و اين زن شويي يك طرفش عروس شاخه هاي اقاقي بود . تو بودي.... عاقد قلمدان را از كيف درآورد و من عاشق عاقدي شدم كه دريچه بالاي رف را باز كرد و قلمدان را از آن بالا پايين آورد و با همان نقش و نگار خطبه را جاري كرد. ناگهان آنقدر مرديم كه زنده به دنيا آمديم. او او هم پدر بود ولي ولي مرد نبود. ********************* درباره ما دوتا فكر ميكنم تنها شباهت ما جمع شباهت هاي ماست كه خيلي كم و يا نهايتاً در حد شباهتهاي ما ميباشد.شباهتهاي ما درنهايت به شباهت هاي ما ميرسد.(نگفتم؟) و نهايت ما با ما فرق ندارد. در نهايت ما چيزي ميشويم عبارت از ما بعلاوه تفاوتهاي ما و اين تفاوتها با آن تفاوتها شباهت ندارد. ولي به هر حال او پدر من است. پسر- بجاي اين كارها بشين درست را بخوان. از اينجا رفتي اونجا درس بخوني، حالا نشستي هي نامه ميدي.... ************* من هماني بودم كه او گوشه گوشه هايم را خط ميزد و مينوشت براي گفتن من شعر هم به گل مانده و فكر ميكرد من نرم.(مثل خودش) بود ، بطور حماقت باري بود و نر بود. قاطر بود و بدتر از همه اينكه عاشق بود.اين قاطر عاشق مادر بود. و من را مينوشت و از اين خاك تا آن گل را وجب ميكرد. آخر هيچ خري نبود كه صداقت را چنان در من بپيچاند كه همه دروغ بخوانندو يا برعكس.همين ديروز بود كه همان مصرع را فراموش كردم و در پي اش ميدويدم. ولي ما دو نفر بوديم و انگار او برعكس من ميدويد.خيال ميكرديم و خيال بر ما غلبه ميكرد. و هدف همين غلبه بود.(ديديد ، نگفتم؟) هميشه مغلوب فرصتي براي غلبه دارد، و هماني كه آن فرصت را ميدهد ميگيرد ، من منتظر نبودم ، فرصت خودم بودم كه او داده بود. سومين فرصت من در همان وسطها اتفاق افتاد و من برگشتم در نقش پولاد كيميايي در فيلم اعتراض پشت پيانو نشستم هي شوپن مي شوپند- شوپن مي شوپند مي مي مي مي مي او برعكس من ميدويد پشت پيانو شوپن ميشوپند- پرتاب پولاد - سقوط كيميا پرويز از آژانس هواپيمايي به كمك آمد فكر ميكنم رضا سه گام مي پريد آقاي بازيگر من مال تو قبول رضا هرچه نصيحت كرد شوپن رفيق نشد پولاد كم نمي اورد سينما يعني همين، سكانسي كه بازي نميشود، جدي ميشود **************************** وقتي از توضيح تفاوتها خسته ميشوم به همه ميرسم و همه با من شباهت دارد. تفاوت من برعكس شباهت همه است. ولي جزئي از آن است .ميدانم به نظر ميرسد من در حد او نيستم ، او برعكس من ميدود و از من جلوتر است. مثل حالا كه او ميخواهد درست بر عكس من شعري بنويسد و فرصتي پيدا كند تا بگويد براي گفتن من شعر هم به گل مانده ..... در سكون او ننوشتن من جان ميگيرد.او دستي است كه مرا مينويسد و لي تنها نيست و ما همه با هم در اينجا خوانده ميشويم. در خوانش سوم از تحرير اول همه فكر ميكنيم كه جسارت لازم را نداريم ولي حتماً در خوانش دوم از تحرير سوم جسارت نمود بيشتري پيدا خواهد كرد و ما شبيه تر ميشويم. ******************* حال كه از ديروز من يك ينگه دنيا ميگذرد بگذار بگويم ، ميخواستم بگويم كه بشنويد: با سلام خدمت بابا عرض كنم كه غربت ما..... گوشي رو وردار...... مهدي كاميار- آذر ماه هشتاد و پنج ******************************************************* + نوشته شده توسط مهدی کامیار در شانزدهم دی 1385 و ساعت
21 |
زندگي من بنظرم همانقدر غير طبيعي ، نامعلوم و باور نكردني ميايد كه نقش روي قلمداني كه با آن مشغول نوشتن هستم .گويا يكنفر نقاش مجنون وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده . اغلب باين نقش كه نگاه مي كنم مثل اينست كه بنظرم آشنا ميايد.شايد براي همين نقش است .شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن مي كند. - صادق هدايت درباره ما دوتا فكر ميكنم تنها شباهت ما جمع شباهت هاي ماست كه خيلي كم تفاوت دارد و تفاوتهاي ما قابل شمارش نيست. اين نوشته دستمزد زحمت هزاران مولف ناگريز از مركز متن چند هزار ساله اي ست كه من در پي شان دويده ام و ديگراني كه در پي برعكس من دويده اند و چرا دروغ بگويم كه من هميشه عاشق اين گروه بوده ام؟ من عاشق آناني هستم كه بر عكس من عاشق هستند و عاشق را ارضا مي كنند. فكر كردن در باره ي نوشتن يعني در پرانتز قرار گرفتن شايد چيزي در حد نوشتن درباره فكر كردن باشد و تمام نوشتن من هم از شايد ها و نتيجه گيري ها نشات ميگيرد. در گذشته زني را جايي شوي دادم ، همه فكر كردند شسته ام كه شوي از مصدر شستن به معني ازدواج و شوهر بكار ميرود.يعني در زبان ازدواج كردن.عجب شباهت غريبي حال در اين من شويي من و او يكنفريم كه فكر ميكنم دونفريم. عاقد متن من شويي دستي ست كه هميشه گوشه بالاي شعرهام مينوشت " براي گفتن من شعر هم به گل مانده" و فكر ميكرد من خرم. من به توصيه او در هر چه شعر بود گل گرفتم و به اين جور نوشتن روي آوردم. هميشه خرده روايت هايي در زندگي من وجود داشت كه از دستم فرار ميكردند و از نگاه من فرقي با همان فراروايت نداشتند .(تمام اونايي كه كمونيست بودن به من ميگفتن : "احمق ساده انگار") يكي فكر ميكند كه من زندگي در متن ....، بايد بگويم ترجمه زندگي به زبان نميكنم بلكه وسط زبان و زندگي درد ميكشم و در تقابل اين دو چيز هايي مينوشتم كه از دستم ليز ميخوردند. صداقت من در تمام آنها از روي بلاهت آنهاست و هيچ علت ديگري ندارد. من صرفاً دروغ درد ميكشم و از دروغ درد ميكشم و دروغ از درد ميكشم، ازبين اين سه گزينه... دال ) همه موارد صحيح است.نسبتاً بنظر ميايد. رد ميشدم. اعتراف ميكنم سه سال پيش من ، در شعرهاي زني گره خورده بود كه تمام حرفهايم از مشكلاتي كه خودم يا خودش با اعتراف داشته ايم شوريده ميشد.و من فكر ميكنم اين اعتراف بزرگترين مشكل نوع بشر ميتواند باشد(كه دقيقآً همين طور است ، من هم همين طور فكر ميكنم).و من از همين جا اعلام ميكنم كه به همه چيز اعتراف ميكنم و دست همه را ميبوسم.دست عاقد، دست پدرشوهر، مادرشوهر، پدر زن، مادر زن، عروس ، داماد و همه كساني كه ميدانند و ميخواهن من اعتراف كنم ، ميبوسم. من اعتراف ميكنم اغلب به اين نقش كه نگاه ميكنم مثل اينست كه بنظرم آشنا ميايد.شايد براي همين نقش است . من اعتراف ميكنم به همين نثر مزخرف ، به همين اولين اعتراف انسان ، به همين نقش ، به همين قلمدان و سايه و سايه روي ديوار و دويدن و دويدن سايه روي ديوار ودويدن خون توي انسان والعصر* ان الانسان لفي خسر ******* من كه در طي دويدن تغييراتم را ميديدم، در تقابل دو شخصيت سومي را پيدا ميكنم كه همان شوهر «زن شويي» است و مينالد كه از پردازش زبان در حال دويدن خسته است و اينكه تو از طنز سابقت فاصله گرفته اي. تو هنوز به رسيدن گير ميدي. من كاري نكرده ام – حرفي نزده ام فقط اينجوري باينجا رسيده ام .يعني به نظر او اينجا به من رسيده است؟ ديوار بايد بداند. زن شويي بازي شبيه زي با زي عنواني براي نوع خاصي از زيستن است. آنهايي كه در طول زن شويي بدوند و به پهناي آن زندگي كنند، احساس ميكنم به زيبايي زن شويي بازي ميكنند. زي درست برعكس زن شويي قرارميگيرد.برعكس عاشق.آنهايي كه زن شويي ميكننداصلا مرد نيستند، از آنجايي كه سر قولشان ميمانند زي ميكنند و زيبازي ميكنند ودر حقيقت زن شويي ميكنند. من فرزند آناني هستم كه اصلاً مرد نيستند.مثل او كه گفته بود : و من عروس شاخه هاي اقاقي شدم.در شب موصوف انگار نفر دوم اون به من گفته بود و برعكس من دويده بود تا بفهمم فرصتي براي زن شويي شدن دارم و اين زن شويي يك طرفش عروس شاخه هاي اقاقي بود . تو بودي.... عاقد قلمدان را از كيف درآورد و من عاشق عاقدي شدم كه دريچه بالاي رف را باز كرد و قلمدان را از آن بالا پايين آورد و با همان نقش و نگار خطبه را جاري كرد. ناگهان آنقدر مرديم كه زنده به دنيا آمديم. او او هم پدر بود ولي ولي مرد نبود. ********************* درباره ما دوتا فكر ميكنم تنها شباهت ما جمع شباهت هاي ماست كه خيلي كم و يا نهايتاً در حد شباهتهاي ما ميباشد.شباهتهاي ما درنهايت به شباهت هاي ما ميرسد.(نگفتم؟) و نهايت ما با ما فرق ندارد. در نهايت ما چيزي ميشويم عبارت از ما بعلاوه تفاوتهاي ما و اين تفاوتها با آن تفاوتها شباهت ندارد. ولي به هر حال او پدر من است. پسر- بجاي اين كارها بشين درست را بخوان. از اينجا رفتي اونجا درس بخوني، حالا نشستي هي نامه ميدي.... ************* من هماني بودم كه او گوشه گوشه هايم را خط ميزد و مينوشت براي گفتن من شعر هم به گل مانده و فكر ميكرد من نرم.(مثل خودش) بود ، بطور حماقت باري بود و نر بود. قاطر بود و بدتر از همه اينكه عاشق بود.اين قاطر عاشق مادر بود. و من را مينوشت و از اين خاك تا آن گل را وجب ميكرد. آخر هيچ خري نبود كه صداقت را چنان در من بپيچاند كه همه دروغ بخوانندو يا برعكس.همين ديروز بود كه همان مصرع را فراموش كردم و در پي اش ميدويدم. ولي ما دو نفر بوديم و انگار او برعكس من ميدويد.خيال ميكرديم و خيال بر ما غلبه ميكرد. و هدف همين غلبه بود.(ديديد ، نگفتم؟) هميشه مغلوب فرصتي براي غلبه دارد، و هماني كه آن فرصت را ميدهد ميگيرد ، من منتظر نبودم ، فرصت خودم بودم كه او داده بود. سومين فرصت من در همان وسطها اتفاق افتاد و من برگشتم در نقش پولاد كيميايي در فيلم اعتراض پشت پيانو نشستم هي شوپن مي شوپند- شوپن مي شوپند مي مي مي مي مي او برعكس من ميدويد پشت پيانو شوپن ميشوپند- پرتاب پولاد - سقوط كيميا پرويز از آژانس هواپيمايي به كمك آمد فكر ميكنم رضا سه گام مي پريد آقاي بازيگر من مال تو قبول رضا هرچه نصيحت كرد شوپن رفيق نشد پولاد كم نمي اورد سينما يعني همين، سكانسي كه بازي نميشود، جدي ميشود **************************** وقتي از توضيح تفاوتها خسته ميشوم به همه ميرسم و همه با من شباهت دارد. تفاوت من برعكس شباهت همه است. ولي جزئي از آن است .ميدانم به نظر ميرسد من در حد او نيستم ، او برعكس من ميدود و از من جلوتر است. مثل حالا كه او ميخواهد درست بر عكس من شعري بنويسد و فرصتي پيدا كند تا بگويد براي گفتن من شعر هم به گل مانده ..... در سكون او ننوشتن من جان ميگيرد.او دستي است كه مرا مينويسد و لي تنها نيست و ما همه با هم در اينجا خوانده ميشويم. در خوانش سوم از تحرير اول همه فكر ميكنيم كه جسارت لازم را نداريم ولي حتماً در خوانش دوم از تحرير سوم جسارت نمود بيشتري پيدا خواهد كرد و ما شبيه تر ميشويم. ******************* حال كه از ديروز من يك ينگه دنيا ميگذرد بگذار بگويم ، ميخواستم بگويم كه بشنويد: با سلام خدمت بابا عرض كنم كه غربت ما..... گوشي رو وردار...... آذر ماه هشتاد و پنج ******************************************************* + نوشته شده توسط مهدی کامیار در دوم دی 1385 و ساعت
23 |
اينا متن sms هايي كه چند شب پيش بين من و سعيد(يعقوبي) رد و بدل شد. شايد هيچ شباهتي به شعر يا داستان يا هر ژانر ادبي ديگه اي نداشته باشه (كه مطمئناً نداره)و به همين خاطر براي من و اون محترمه: سعيد:كسي كه در حال تولد نباشد، در حال مرگ است. مهدي: كوتاه ترين فاصله بين در ورودي . در خروجي زندگي متولد نشدن است. (از پرويز شاپور) سعيد: كودكي كه در بدو تولد مي ميرد، بر روي در خروجي دنيا متولد شده است. (از پرويز شاپور) مهدي:كودكي كه در بدو تولد مي ميرد، روياهاي ما را باخود مي ميراند تا روياهاي ما جان بگيرند و ديگر هيچ سعيد: و ديگر هيچ خاطره اي از آينده نماند مهدي: كودكي كه در بدو تولد مي ميرد، امكان اولين گريستن و اولين ضربه بر پشت (اولين درد) را با خود به نزد همزاد خود ميبرد. سعيد: و پايان همزاد با مرگ كودك آغاز ميشود. سعيد: و اولين و آخرين را يك آن فرا ميخواند . چه اگر سايه كودك نيز در درازاي زمان امتداد ميگرفت ، پير ميشد، چرا كه به كدورت خاك و آب و نفس آغشته بود. مهدي : و همزادش آنقدر گريه ميكند تا كه نميرد. سعيد: وَ تا ما..... مهدي : و باذكر اينكه ، همزادِ همزاد ، خود در مرگِ كودك شبيه پيرمرد خنزر پنزري درحال خنديدن است و اولين گريه نوزاد بعدي از شنيدن صداي خنده ايست كه فقط يكبار شنيده ميشود. سعيد: و باز ميشود گره هاي زمان ، كه تا ابديت فقط همين يك قدم كافيست..... و پيرمرد برميگردد مهدي : پيرمرد پيرمرد وقتي بچه مي شم، همه اش به پيرمرد فكر مي كنم ، ولي وقتي پيرمرد مي شم (خوشبختانه) يادم نمياد. سعيد: و يادمون نمياد كه بر نمي گرديم. مهدي: بله ، ما مي گرديم ولي بر نمي گرديم. + نوشته شده توسط مهدی کامیار در بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت
21 |
+ نوشته شده توسط مهدی کامیار در بیستم مهر 1385 و ساعت
19 |
درباره من ، تضادي كه من با آن روبرو هستم او با آن روبرو نيست و در كنار او است. (بدترين جوابي كه ميشد داد با اين لحن شروع ميشه – چقدر ضايع) از وقتي كه ميشناسمش البته تا همين دو سال پيش ميشناختمش و اكنون نميشناسم. ولي فكر ميكنم اونو ميشناسم چون قبلاً ميشناختم. بهرحال ولي جاي بهرحال نبود – اين قضيه واقعاً مهم است...... درباره ي كسي كه نميشناسم چطور ميتوانم بنويسم. ولي مينويسم چون هستم. من هستم پس مينويسم. و اين تضادي است كه اون با آن روبروست و من پشت سر گذاشته ام ولي حالا مينويسم چون در نوشتن ما بودن ما اتفاق ميافتد و چندسالي كه ننوشته ام نبودم. من فقط چند سال ننوشتم من امسال ننوشتم و من امسال ننوشتم و و من امسال ننوشتم در همين ننوشتم ها بودم . در ننوشتن بودن يعني نبودن و اين "يعني" يعني اينكه هيچ همه چيز است.بقول پدر ابوي دوستم زمان درختي است كه با ننوشتن آبياري ميشود. هنوز درست درباره اش ننوشته ام كه بتوانم درست فكر كنم. اتفاق آنجا ميافتد كه او ديرتر از خيابان به نقطه ميرسدو من ديرتر.من معتقدم ديرتر رسيدن بدتر از هرگز نرسيدن است. و نرسيدن بهتر از ديرتر رسيدن است. و هميشه يك چيزي هست كه اصلاً منتظر ما نميماند. اصلاً نميدانم كه در سه جمله پياپي قبلي چرا هنوز و هميشه و هرگز پشت هم رديف شده اند و اين سه جمله چه ربطي به هم دارند ولي حدس ميزنم اين سه جمله با همين سه كلمه به هم ربط دارند . و خود اين سه كلمه چه تفاوتي با هم دارند. ديروز هيچ فرقي نداشتند ولي امروز دارند و اين هنوز از ديروز سه سال ميگذرد. در دستور زبان فارسي هنوز به عنوان قيد زمان اطلاق ميشود. ولي مكان تابعي از زمان است ولي فكرميكنم دقيقاً زمان است.و چون در هنوز قرار دارم و از ديروز به امروز نرسيدم از نظر زماني در مكان ديروز قرار دارم ويا از نظر مكاني در ديروز ايستاده ام. ولي ايستادن من دارد ميدود. و هنوز با من ميدود. هنوز با من ميدود. او را ميگويم با من ميدود. آنجا ......... مرداد هشتاد و پنج + نوشته شده توسط مهدی کامیار در بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت
19 |
انگيزه گذاشتن اين پست جديد را مديون بازيافت دوست از دست داده اي هستم (پس از سالها). وفكر ميكنم بايد پيشكش به خودش
**********************************. درباره اون من فكر ميكنم تضادي كه او با آن روبروست با من روبرو نيست و در كنارمن است و كنار من يعني اينكه از من تن ميزند و بر من تن ميسايد، يعني اينكه موجهايش به من برخورد ميكند و او دريا نيست و فقط اوست كه دريا نيست نه يعني اينكه من خشكي نيستم ولي فقط او دريا نيست و فقط اوست كه دريا نيست. ما همگي كمي از هم خشكي تريم و خشكي ما ما را تر ميكند و همگي ما كمي از جملگي ما فاصله دارد. تن زدن از كنار يعني دوري از حقايق و يعني اينجاست كه معني پيدا ميكند. تن زدن به كنار يعني نزديكي به حقايق و حروف اضافه همين جوري هستند . حرفهاي اضافه شبيه حرفهاي همسايه هستند كه با حذف شباهت به يكي شدن اين دو ميرسيم . كه وما هرچه جلوتر ميرويم در انبوه اين مفاهيم و آن كناره محاصره ميشويم. و فقط همديگر را در همين مفاهيم پيدا ميكنيم و در اين صورت است كه مفهوم تريم. و مفاهيم را با حرفهاي اضافه تعريف ميكنيم. وفقط با حرفهاي اضافه تعريف ميكنيم. تعريف ميكنيم. اينقدر تعريف ميكنيم تا گندش را دربياوريم. من فقط ميخواستم حرفهاي اضافه اي را درباره ي حرف اضافه بزنم و اون رو بهانه كردم. ولي اون اصلاً با من فرق دارد و حس ميكنم خيلي نزديك به منه ، گاهي وقتها كه كتك ميخوره دردش را حس ميكنم انگار همين ديروز بود كه داشت حرفهاي اضافه اي ميزد كه يكي زد پس گردنش ، ولي من درد كشيدم. مرداد هشتاد و پنج
+ نوشته شده توسط مهدی کامیار در بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت
18 |
قرار بر این نبوده که این بخش "از دیروزیها"اینقدرمتوالی و تکراری باشه ولی فعلاٌ اینطوری شده و منم حوصله نوشتن ندارم تا آخر هفته هم وضع به همینمنوال میمونه تا با یه مطلب جدید و باحال کار رو ادامه بدم.فعلاٌ + نوشته شده توسط مهدی کامیار در دهم اردیبهشت 1385 و ساعت
10 |
نام به كندي تنگ / امضا گشاد / گريه ميكند بر پايم / دستي دنبالم دويد / پخش شد/ دستها دنبالم دويد/ از پاهايم ميرفتم/ تا اينجا. راوي هن هن ميكردو چهره بريده زني را در آغوش داشت كه دستهايي دنبالش مي دوند و عوض همه آن دويدن ها هن هن ميكند.خيره به گلهاي كاشي نگاه ميكند و ياد جملاتي از قبل ميافتد: هنگامي هن هن ميكرده و ميريخته روي صفحه ، باز هم آنها لبخند ميزنند و به خودكار كنارشان علامت ميدهند. من پدر ندارم / امضا نميخواهم / از آنجا تا اينجا فقط به اندازه يك دست فاصله بود / فاصله ميگيريم / فاصله ميگيريم / از پاهايم ميدوم بعد چشمي سياه دنبال سرمه ، از خيال خال روي تو در آنسوي پنجره از شيشه، و اشك متن صورتش تر شده بود، انتظار نابجايي از من داشت از او فاصله داشتم و چيزي كم. ميخواستم دنيا در او خلاصه شود، نشد ، هيچ كاري نشد ندارد ولي اين بار داشت. روزگار چشمهاي راوي هم حسابي خراب ميشد ، نه ، خراب بستگان دوستش بودند كه از كارهاي بد نمي هراسيدند البته او هم كارهاي خيلي بد يا بدبد ميكرد تا دلش با چشم هاش بگذريم تا به متن برسيم. البته من همان قيف بود ، باز هم البته اين قيف همان نبود ، تا در قبل آمده باشد،اين قيف متشكل از لوله اي به نام نام و دهانه اي به نام امضا بود و نام به امضا وصل بود، در ميان نام و امضا چيزي نبود و هر چيزي در آن فرو ميرفت، هميشه دستي در نام بود كه دنبال امضا مي گشت. كمي دورتر از همين هن هن ها ديگري اتفاق مي افتاد، در خارج از نام و امضا، هر دو از آن او بود. آن او يعني آن راوي ، آن مولف ، بلكه خود مولف.متوجه اين تغيير لحن شدين، نظرتون چيه؟ مخاطب كسي بود در خانه اي ، خراب علاقه اش بودم چرا كه چراهايي در او بود كه كلافه ام ميكرد تا سرنوشت را به راوي بسپرم و خود فاصله بگيرم . فاصله مي گيريم / فاصله مي گيريم. حالا پس از خالي شدن از بخار به خودت مي آييم ، مي فهميم چه كار بدي كردي ، مارا هم به كارهاي بد واداشتي و گاهي وقتها هم كه از تجانس صوتي كلمات استفاده مي كردي و فضا را عوض مي كردي يا "فاصله مي گيريم / فاصله مي گيريم " مي نوشتي هم كاربدي مي كردي و ما را مسخره مي كردي و انگار نه انگار مي گويند مسخره كردن كار خيلي بدي است . سرگرداني من از روايت است ، او حرفي ندارد، اما از آنجا كه براي اثبات خودش سعي دارد حرف و گفت صوت را بر هم بزند راوي را واداشت تا در غياب حرف هن هن كند و دستمزد را بر صفحه بريزد تا متن آينه اي شود براي تن. ولي مخاطب هر چه تلاش مي كند خود را پيدا نمي كند و عكس تمام قدي از مولف شده است كه سر نداردو چهره بريده زني در بيرون آن در دستهاي ديگري بود كه سرنوشت آن در پيرامون من رقم خورد. پيرامون آن اندكي از آن فاصله داشت. در همين از ها ، او به تماشا ايستاده بود.شيفته و حبران چهره ي زن از من غافل شد و من هم خوشحال از اين پيروزي. پيروزي من هم دولت مستعجل بود :چرا چهره ي زن از آن دور افتاده،چرا چهره ي زن در دستهاي ديگري است و .... در مركز من اندكي حس قرار دارد،بايد به كار آيد،چهره ي زن از آن دور افتاده ، هرچه سنگ پرت مي كند موجهاي حاصل از آن به چهره ي زن نمي رسد.شما از بي احساسي چهره زن سر خورده بوديددنبال من ميگشتيد. پس از آنجا غياب من آغاز گشتو خود را در پس چهره ي زن بلكه در پس آينه و تمام آنها و آن هايي كه پيرامون آنها بودپنهان كردم.لبخندي با اين لحن به لب بستم. لبخند زن را هم درز گرفتم ، متانت متن را بهم ميزد. اين جوري. متانت من آن نبود تا اينجوري با تجانس صوتي كلمات ارگانيك شود.با سنگ انداختن هم كاري درست نمي شود. با توجه به شواهد موجود لبخند زن بايد نقش كفگير را داشته باشد چرا كه متن را مثل حليم حاج عباسبه هم مي زند. ناخني كه از اين عكس بيرون بپرد بايد گنجشك شرم زده باشد/ شايد زير اين جيك جيك هاي ريخته/ حليمي روي آتش باشد. و كمي بعد از آن انگشتر / روي قابي كه لاي موهاش نمي درزد، پر از اب / سر مي رود گنجشكي كه از اين حلیم بيرون بپرد / اصلا بايد كلاغ باشد / سياهپوش عزادار *** حالا شما حتما مشكلي دارين ، مي تونين با همين كفگير حليم رو بهم بزنين . ضرري نداره سنگ مفت- گنجشك مفت. فروردين81
+ نوشته شده توسط مهدی کامیار در دهم اردیبهشت 1385 و ساعت
10 |
سربه هوا تا پاهايم پهلو به پهلويم گم كرده اي دارد خودش از من كم حفره اي ميشود در من آن بالا سر به هوايش دارم پركنم گفت ازآنجا سر خورد بالا كنار هوا يك حرف كمتر سر به هوا هستم تا الحق من ربك فلا تكونن من الممترين من يكي او يكي گفتم بر خيالت راه نظر اين جاده يك طرفه بود، فرمان كندم برسم نقشه نداشتم ، اصلاٌ نبود هي ميرسيدم رسيدن اميد رسيدن بود مبتذل ميخواند زير و رو بشه دنيا من دوستت چكاوك دنبال نسيمي از بهار آواز خوبي به نظر كنه نبود بهتر نبود ديگر نيستم. واي پسرم امروز آخرين و او آخرين من آخرين بار نه بود قتلگاه بود هوايش پس بود اسماعيل نبود عاشق من بودم و سرسپرده خاري كه سر راهمان سبز ميشد خودت ديگر نيستم صنما اين اسماعيل قابل شما اين ندارد ، دارد دارد دادن دارد حالا كه خودش دلش ميخواهد ، حتماٌ ميخواهد، اين ميخواهد نميخواند خواستن ، اولين پله در راه و نه آخرين پله در چاه مي افتم تا دست بيندازد و پشت پا بزند هر آنكه اولين كلمه را نويساند و نويسانيد و بود يكي يكي نبود I Don’t want it want it want it want it No قرباني اش كن در همين بهار عمر دلش با من راه مي آيد ببرد سرش اين تشت لانه كند هي آواز سر دهد داد و بيداد نه بيداد و چه آرزوهايي در سر داشت غمي كه همين يك آرزو داشتم و ندارم بنويسد خوب بنويسد داريم ، آبي يا قرمز؟ الان فقط سرخ مثل اين لبها گفتند سرخ گفتند بارها كيش من من مات اين قوچ حالا اين قوچ نميشود بع بع بع نه اين چشمها ، نگاه كن ندارم گناه حلقه ام كردند راست بايستم تا شوم ديگر نيستم آن ابروها پر رنگ تر از آن لبها آن نشد ، اين ميشود اسماعيل ميشود اسماعيل من اين آب براي تو صداقت قيفي ست با پاي بلند هرچه آب ميآورم نم پس نميدهم من چرخ آسياب چرخ آسياب چرخ آسيابي نبودم آب از سرم بگذرد،چشمهايم را توي خودم سفيد كردم و نمناكي من از آنجا بود كه نوشت هق هق صورتم خيس شد ، باز هم هق هق حق من دارم به من و از من به بعدها ، ميفروشند اقساط بدون ضامن هيچ اعتباري ندارد به باجه نرسيده برگشت ميخورد بدون شرح شرحه شرحه بر گردن بكشد خنجر كش داده تا اينجا چرا روي زمين زير كشت رفت اين آرايشگاه تمام سرش سر به هوا هستم آب از سرم نگذشته علف بياوريد.
پاییز ۸۰ + نوشته شده توسط مهدی کامیار در نهم اردیبهشت 1385 و ساعت
12 |
دو روزنامه آمريکايی محلی که در منطقه ای از مناطق آسيب ديده در توفان کاترينا منتشر می شوند، جوایز پولیتزر روزنامه نگاری را از آن خود کردند.روزنامه های "تايمز - پيکايون" از نيو اورلئان و "سان هرالد" از بيلوکسی می سی سی پی به طور مشترک جايزه "خدمات عمومی" جوايز پوليتزر را به دست آوردند.هر دو روزنامه به خاطر پوشش خبری توفان کاترينا در جنوب ايالات متحده و عمق گزارش های مربوط به اين حادثه که با مشکلات شديد پشتيبانی روبرو بود، مورد تقدير قرار گرفتند.فهرست برندگان اين جايزه که سالانه اعطاء می شود، شامگاه دوشنبه 17 آوريل در مراسمی در دانشگاه کلمبيای نيويورک اعلام شد.در اين مراسم جايزه بهترين رمان به جرالدين بروکز برای کتاب مارچ که داستانش در زمان جنگهای داخلی آمريکا می گذرد اعطاء شد.بجز برنده جايزه "خدمات عمومی" که جايزه آن يک مدال طلاست، به باقی برندگان پوليتزر هر کدام مبلغ 10 هزار دلار اهدا می شود.جايزه کتاب غير داستانی امسال به کارولين الکينز برای کتاب محاسبه باشکوه: داستان ناگفته گولاگ بريتانيا در کنيا رسيد و ديويد ام اوشينسکی برای کتاب پوليو: داستان آمريکايی به جايزه بهترين کتاب تاريخی دست يافت.کای برد و مارتين جی شروين جايزه بهترين زندگينامه را برای کتاب پرومته آمريکايی: پيروزی و مصيبت رابرت اوپنهايمر به دست آوردند. اين کتاب درباره زندگی رابرت اوپنهايمر دانشمند آمريکايی است که مطالعات گسترده ای در زمينه فيزيک اتمی داشته است. جايزه بهترين شعر به کلوديا امرسون برای مجموعه شعر همسر درگذشته رسيد و يهودی واينر جايزه بهترين موسيقی را برای کنسرتوی پيانوی "کليد در دست" دريافت کرد. اما در بخش بهترين نمايشنامه به گفته زيگ گيلر، برگزارکننده پوليتزر، هيئت داوران موفق نشد که از ميان نامزدهای دريافت جايزه اين بخش به نتيجه واحدی برسد، به همين دليل تصميم گرفته شد که امسال کسی به عنوان برنده جايزه اين بخش معرفی نشود. راجر واترز محل کنسرتش را در اسرائيل تغيير داد راجر واترز ستاره سابق گروه پينک فلويد، محل برگزاری کنسرت تک نفره خود در اسرائيل را در پی فشار هنرمندان فلسطينی تغيير داده است.اين نوازنده گيتار قرار بود برنامه اش را ماه ژوئن در تل آويو برگزار کند اما اينک محل برگزاری آن را به شهر نيمه عرب، نيمه يهودی نوه شالوم تغيير داده است.هنرمندان فلسطينی طی نامه ای سرگشاده از اين هنرمند خواسته بودند برنامه اش را تغيير دهد. آنها در اين نامه گفته بودند اسرائيل بر فلسطينيان "ستم" روا می کند.ترانه "خشتی ديگر در ديوار" از آثار معروف گروه پينک فلويد به منزله اعتراض عليه ديوار حايل اسرائيل در ساحل غربی رود اردن مورد استفاده مخالفان احداث اين حصار قرار گرفته است.هرچند متن ترانه بر اساس خواسته آنها تغيير يافته بود: "ما به اشغال نياز نداريم. ما به ديوار نژادپرستی نياز نداريم."زمانی که نخستين بار برنامه اين کنسرت اعلام شد، هنرمندان فلسطينی در نامه سرگشاده خود به راجر واترز نوشته بودند "در حالی که اسرائيل به سياست استعماری و نژادپرستانه خود برای بيرون راندن و محو کامل فلسطينيان از خانه و کاشانه شان ادامه می دهد" از اين کار دست بکشد. 'تشويق به همزيستی' نوه شالوم منطقه کوچکی در حاشيه کرانه غربی است که به عنوان نماد صلح شناخته می شود.برگزارکننده اين کنسرت می گويد تغيير محل، موجب تشويق به همزيستی مسالمت آميز بين فلسطينيان و اسرائيلی ها خواهد شد.راجر واترز به رغم آنکه بسياری از گروه های موسيقی از ترس مسايل امنيتی از رفتن به اسرائيل پرهيز می کنند از اجرای کنسرت در اين کشور پشيمان نيست. ماه گذشته وی به روزنامه بريتانيايی گاردين گفته بود: "همانطور که مخالفت من با سياست های خارجی تونی بلر مانع اجرای برنامه هايم در بريتانيا نمی شود، مخالفتم با سياست خارجی اسرائيل نيز مانع رفتنم به اين کشور نمی شود".واترز در سال ۱۹۸۵ از گروه پينک فلويد جدا شد و فعاليت هنری خود را به تنهايی آغاز کرد. با اين حال وی تابستان گذشته برای اجرای کنسرت لايو ۸ به همقطاران قبليش پيوست. + نوشته شده توسط مهدی کامیار در سوم اردیبهشت 1385 و ساعت
10 |
زن – شويي عبارت از چيزي هستي ، به موقع چنان مي شكفي انگار نه، ايا وكيلم،براي سومين بار اين جا را امضا مي كنم ، امضايم از تغيير نامم شكل مي گيرد، كمي گرد و بر مي گردم. هميشه در فاصله گرفتن از نام به امضا مي رسم،اين كار زمان مي خواهد ، زمان در زير آن قرار مي گيرد، يعني فاصله تقسيم بر لكنت زبان- حاصل جيزي نيست جز امضاي من. آنهايي كه دو دستي به امضا چسبيده اند از تاريخ عقب مي مانند، بقيه كه به تاريخ مي رسند دست مي شويند. ما بسيار پاكيزه ام يك دسته پاي امضاي شان مي ايستند تا علف زير پاي شان سبز شود اكثر آدمها بسيار صبورند،ان الله مع الصابرين بقيه زير امضايشان مي خوابند، در رويايشان حاضر مي شوم، نه براي اينكه بيدارشان كنم ، فقط مي خواهم آنها را بترسانم، با سرعت خارج مي شوم، ولي به خيالم آنها مرده اند. آنهايي كه در سطح حركت مي كنند،در سطح حركت مي كنيم هميشه، تا سم در عمق قرار گيرد اثر انگشت ما در اين جنايتها قابل رويت است. همه از تغيير نام به امضا نمي رسند، فقط بعضي ها- بقيه دست مي شويند،گفته بودم انالحق نام جديدش روي دجله سبز شد،بدون امضا جعلي ام ، دستي كه مرا مي زند آستين دارد - ندارد آقايان اين اثر انگشت با اين امضا مطابقت ندارد - گلويم را رها نمي كند - احسنت مي خواهم جاي او به اولي برگردم كمك كنيد آب مرا مي برد ،به رو مي برد آب كمك ما خانه خود را روي آب ساخته ايم ، روي آب راه مي رويم، خاكسترمان روي آب مي ماند به شكل ناممان و بسيار صبوريم آب مرا به جاي ديگري برد، دستهايي كه دنيا را خط خطي كرده از يك خط شعر ننوشته، گفتم هم محل وحي باش هم كاتب وحي خالي گذاشت ، به ما هم نگفت، مي ترسيد دستش رو شود ديگري نام او را بر امضاي خود گذاشت، يعني نام يكي امضاي ديگري شد. فاصله اي نبود گاهي وقت ها اينطوري است.وقتي فاصله صفر باشد، سرعت هم صفر ايستاد. استاد حالا يك تف شده ام اينجا جاي امضاها خرداد 81 "زن- شويي" روايت سه سال پيش منه كه همين طوري امضاش كردم و خودم اديت شدم . حالا هر روزه كه فكر مي كنم تا اديت نهايي خيلي مونده ،هي دارم از رو دست خودم پاكنويس مي شم. گاهي وقتها نه هميشه اينطوريه مگه نه سعيد؟ تو بگو
+ نوشته شده توسط مهدی کامیار در دوم اردیبهشت 1385 و ساعت
23 |
ستاره ها ترا پيشگويي مي كنند. ابرها ترا تخيل مي كنند. اندازه واقعی خوشحالي بزرگ را مي سرايم تا ترا بسرايم. به پاكي انتظارتو و به بي گناهي آشنايي باتو تو اي آنكه فراموشي و اميد و ناداني را باطل مي كني غيبت را باطل مي كني و مرا در جهان قرار مي دهي . مي سرايم تا بسرايم ، ترا دوست دارم تا بسرايم، رازي را كه عشق ، مرادر آن مي آفريند و آزاد ميشود. پل الوار – پايتخت درد سلام اينجا جاييه براي حرف زدن. و بيشتر از اون براي شنيدن . و اينكه همه ي اين حرفها قسمتي از گذشته و حال و آينده منند . و اينكه خيال مي كنم يكي ديگه هم هست كه همين طوري حرف ميزنه و يا دوست داره اينطوري بشنوه.پس بچرخ تا بچرخيم...
+ نوشته شده توسط مهدی کامیار در پانزدهم فروردین 1385 و ساعت
19 |
|